یار اگر کار مرا امروز و فردا میکند
دانه دانه دارد از کارم گره وا میکند
من خود اسباب عقب افتادن کار خود ام
من خرابش میکنم او هم مدارا میکند
یار اگر کار مرا امروز و فردا میکند
دانه دانه دارد از کارم گره وا میکند
من خود اسباب عقب افتادن کار خود ام
من خرابش میکنم او هم مدارا میکند
دیگر نمیگویم مرا شاید ببخشی
بلکه گناهان مرا باید ببخشی
تو قول دادی تا که در ماه مبارک
هرکس سر این سفره میآید ببخشی
گرچه شب تا سحرم بر سر سجاده هنوز
نشدم ثانیه ای عاشق و دلداده هنوز
من بجایی نرسیدم، همه ی عمرم رفت
مانده بر روی تنم خستگی جاده هنوز
رود سرگردانم و سر در گریبان زیستم
حیف، دیگر بندهی خوبی که بودم، نیستم
در به رویم باز کن، عبدِ فراری آمده
در ضیافت با لباسِ شرمساری آمده
سر وعده ی عشق، با خدا رسیدم
زنده موندم و ماه، رمضونو دیدم
دل بی قرارم، شده باز هوایی
در خونه ی تو، اومدم گدایی
آنچنانکه درصدف، دُرّ و گهر ارزنده است
ناله های بنده ات وقت سحر ارزنده است
درهم و برهم خریدی تا بفهمانی به من
بندهء بدکار تو هم اینقدر ارزنده است
فصل شکفتن شده است و بار ندارم
پیش ترازوى تو عیار ندارم
ابری ام و چشم اشکبار ندارم
هیچ شباهت به روزه دار ندارم
خبر آمد رمضان است … خدا میبخشد
بیکم وکاست وبیچون وچرا میبخشد
معصیت کارترین باشی اگر با توبه
وسط بزم مناجات و دعا میبخشد
مجنون شدم اما غم لیلا ندارم
تشنه شدم راهی سوی دریا ندارم
دیروز من را حسرت یک عمر پُر کرد
در کوله ام جز نالهء فردا ندارم
مانند طفل لوسم دنبال یک بهانه
در محضرت رسیدم با اشک دانه دانه
من را به چوب قهرت هرگز ادب نکردی
با این که دیدی از من اعمال مجرمانه
من بی خبرم از تو و تو با خبر از من
سوزانده همین بی خبری ها جگر از من
یک عمر گذشتی و به آغوش کشیدی
این مرتبه هم رحم کن و در گذر از من
وای! بر آنکه سحر، دست به دامان تو نیست
در دلم هیچ غمی جز غم هجران تو نیست
هرکسی بر سر این سفره ی تو با ادب است
گرچه همچون من قحطی زده مهمان تو نیست