ششمین سورهی صحیفه ی عشق
رزق هفت آسمان به دستانت
منبرت بر فراز نُه فلک است
دانش بیکران به دستانت
شعر ولادت اهل بیت
غیر جنون غیر عشق کار ندارد
این دل دیوانه اختیار ندارد
صحبت یار است و یک لحظه عبورش
حق بده قلبم اگر قرار ندارد
به نام خالق هستی، به نام نامیِ حیدر
قلم بر صفحه میچرخد به اذن ساقی کوثر
ملائک یک صدا گویند با اولاد پیغمبر
علیاکبر، علیاکبر، علیاکبر، علی اکبر
ام لیلا در بغل دارد چه زیبا گوهری
آفرید او را خدای او برای دلبری
جان به آقای جهان و خنده ی روی لبش
شاه بود و شاه تر شد با چنین تاج سری
تو قدم میزنی و مات رخت گشته حسین
اندکی راه برو پیش دو چشمم ولدی نور دو عین
گفت مادر به تو ای سرو رشید
چه قدر خوش قد و بالا شده ای
دل مجنون من امشب سوی میخانه شده ست
مست از جام و می و باده و پیمانه شده ست
عاشق و مست رخ دلبرجانانه شده ست
عاقل آن است که از عشق تو دیوانه شده ست
منم آن خاک آستان علی
نوکر کل خاندان علی
ذره ای ام در آسمان علی
مستحقم به لقمه نان علی
آسمان باز پر قمر شده است
شب اندوهمان سحر شده است
به همه سائلان نظر شده است
چونکه اربابمان پدر شده است
جان تازه به تن خسته و بی تاب تویی
ما همه خاک ترین و گوهر ناب تویی
چهره ات داد گواهی خود مهتاب تویی
نو رسیده ؛ پسر حضرت ارباب تویی
خبر از عرش الهی به زمین میآید
که به انگشتریِ عشق نگین میآید
معنیِ سبزِ اجابت متجلی گردید
آیِنه دارِ امامت متجلی گردید
شراب کهنه از این جامهای باده جداست
برای مستیِ ما خُمِّ سرگشاده جداست
فشردهایم از انگورهای روی ضریح
که حالِ عاشقِ رو بر تو ایستاده جداست
مِهر او فانوسها را ماه تابان میکند
شمع بزمش کار خورشید فروزان میکند
این جوان خوش قد و بالا خود پیغمبر است
روزبه را با گل لبخند، سلمان میکند