دلم برای تپیدن بهانه ای می خواست
برای پوچ نبودن نشانه ای می خواست
کبوتری شده بود, آشیانه ای می خواست
و دانه از کرم نازدانه ای می خواست
دلم برای تپیدن بهانه ای می خواست
برای پوچ نبودن نشانه ای می خواست
کبوتری شده بود, آشیانه ای می خواست
و دانه از کرم نازدانه ای می خواست
دختری آمداز قبیله ی نور
نذرراهش سبد سبد احساس
صورتشمثل قاب نرگس بود
سیرتشروح صد گلستان یاس
داشت آن روز زمین قصه ی دلبر می خواند
قصه ی دیگری از یاس معطر می خواند
رخ مولود چنان با رخ مادر می خواند
که پدر زیر لبی سوره ی کوثر می خواند