عباس شاه زیدی

بَضعه منّی

یارب نرسد آفتی از باد خزانش
آن یاس که شد دیدۀ نرگس نگرانش

هربار که می‌خواستم از او بنویسم
دیدم که حیا کرده به صد پرده نهانش

جان جهان

شعرهایم به تو ای جان جهان خو کردند

واژه هام  از تو نوشتندو هیاهو کردند

خواستم عاشقی ام پیش خودم باشد و تو

گریه هایم… چه کنم دست مرا رو کردند

دکمه بازگشت به بالا