شعر مناجات با خدا

بی آبرو و عاصی

بی آبرو و عاصی و بدکار آمد
آن که گناهانش شده بسیار آمد

امشب صدایت می زنم با شرمساری
عبد خراب و مستحق نار آمد

پستی که وقت معصیت خنده به لب داشت
با حالت گریان و چشم زار آمد

از شرم بالا هم نمی گیرم سرم را
آلوده هر کوچه و بازار آمد

دیگر ز خوفت گریه بر چشمم نیاید
از بس که بر روی دلم زنگار آمد

هر چه گنه کردم مجازاتم نکردی
حالا جنایت کار با اقرار آمد

با این معاصی نا امید از عفو بودم
بر یاری من ذکر یا غفار آمد

العفو یا ربی الهی به رقیه
طفلی که دنبالش فقط آزار آمد

با پیکر مجروح و با دستان بسته
با روی سیلی خورده در انظار آمد

طفلی به زحمت لنگ لنگان راه می رفت
آنقدر که در زیر پایش خار آمد

اسماعیل روستائی

نمایش بیشتر

اشعار مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا