شعر مصائب اسارت شام

زخم پیشانی

ای هلال زخمی بر نیزه ها

پاره حنجر گشته از سر نیزه ها

کاش می شد ای عزیز مادرم

جای تو می رفت بر نیزه سرم

کاش راست بود روی دامنم

تا که بر لب های تو بوسه زنم

کربلا تا کوفه قدم خم شده

کاروان را چند کودک کم شده

آیه خواندی سنگ ها شد پاسخت

غرق در خاکستر و خون شد رخت

ای فدای لحن روحانی تو

باز گشته زخم پیشانی تو

قاری نیزه نشین ای جان من

با سه ساله دخترت حرفی بزن

دید بر نی راس تو بی تاب شد

قلب این دردانه ی تو آب شد

کوفیان عقده ز دل وا می کنند

دخترانت را تماشا می کنند

همرهت ای کاش می مردم حسین

این همه غصه نمی خوردم حسین

 رضا رسول زاده

 

نمایش بیشتر

اشعار مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا