شعر شهادت پيامبر اكرم (ص)

گنبد خضرا

بر دلم صبح ازل ، مِهرت نظر انداخته
گوشه چشمی بر من خونین جگر انداخته

بنده ای ؟ پروردگاری ؟ این شکوه لایزال
شاعرانت را به اما و اگر انداخته

ساقی معراج ! عرش گنبد خضرایی ات
هر ملک را در فلک از بال و پر انداخته

نسخه ی درمان نمی خواهند بیماران عشق
درد را چشم طبیبت‌ از اثر انداخته

مهربانی نگاهت ای زلال سر به زیر
دولت تزویر را از زور و زر انداخته

این تنور داغ مدح خلق و خوی قدسی ات
نان خوبی دامن اهل هنر انداخته

ذوق ماندن در جهان بعد از خدیجه با تو نیست
خاطراتش در سرت شوق سفر انداخته

َبر من دل نازک دلداده رحمی کن رئوف
در مصاف داغ تو ، صبرم سپر انداخته

آمدم بر آستانت در زنم یادم نبود !
میخ سرخی کوثرت را پشت در انداخته

 وحید قاسمی

نمایش بیشتر

اشعار مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا