شعر شهادت حضرت زهرا (س)

قلب خاتم پیغمبران

نبود سنخیتی نیز آب و آتش را
نداشت شهر به سر غصه نجاتش را

میان خانه صدایی بلند می پیچید
به دور دست یل شهر بند می پیچید

زنی که پشت در آماده دفاع شده
و آن طرف سگ کفتار ها شجاع شده

زمین که خورد بمیرم سیاه شد رویش
و طفل خانه به یک آن سپید شد مویش

ز قلب خاتم پیغمبران نگین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد

نفس نفس زد و درد دلش دوتا میشد
و رفته رفته گرفتار شعله ها میشد

همین که زیر لگد های شهر تا میخورد
صدای ناله طفلش وجود اورا برد

چقدر زیر لبش ناله حزینی گفت
علی شکست که او فضهُ خزینی گفت

جراحت است که افتاده بر تن از تیزی
و برد خادمه ی خانه در عبا چیزی

دلیل سوختن سینه سرخیِ میخ است
و این سیاه ترین اتفاق تاریخ است

 امیر فرخنده

نمایش بیشتر

اشعار مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا