خداوند وفا

باتو نسبت داشتن دارد غرور دیگری
در کنارت عشقها دارند شور دیگری

چهارده معصوم یک نورند،اما ماه تو
سرزده ازشانه های کوه نور دیگری

به سمت کربلا

به دل، عشق تو واکرده ست معبرهای بسیاری
رقم خورده ست با دستت مقدّرهای بسیاری

چنان در دلربایی های خود جذابیت داری
که در بند تو افتادند دلبرهای بسیاری

سیاه چاله

عجب تصور تلخی!سیاه چال و سپیده
پراست سینه ی چاه از هزار آهِ کشیده

تو کیستی که مقامت نمیشود متصور
تو کیستی که خیالت شده ست حسرتِ دیده

عطر عشق

رحمت گرفته است تمام مدینه را
پرکرده عطر عشق مشام مدینه را

ازخانه ی محبت سجاد وفاطمه
نوری احاطه کرده تمام مدینه را

دلم گرفته

باز مادر دلم گرفته، مرا
حال داری دوباره ناز کنی؟
میتوانی فقط بخاطر من
چشم خود را دوباره بازکنی؟

رگای بریده

داره توی تاب وتب میسوزه
روی زانو میکشونه خودشو
جون نداره ولی باهر زحمتی
پیش عمه میرسونه خودشو

ای وای

گفته بودند که تنها. زدنت کافی نیست
اینکه در خاک بغلتد بدنت کافی نیست

پیش اینها که به خون تن تو تشنه شدند
تیرهایی که نشسته به تنت کافی نیست

پیش نگاه مادر

پهلوش نیزه خورده حیا کن لگد نزن
پیش نگاه مادر من حرف بد نزن

چیزی نمانده ازبدنش زیرچکمه ها
دارد عزیز فاطمه جان میکند نزن

ولدی

منکه آمد به لب از زهر هلاهل جانم
نهمین نور خدا و پسر سلطانم

این خودش درد بزرگیست برایم که شده
یار همخانه ی من قاتل وزندانبانم

زخم بازو

هر پسر وقتی کمی احساس غربت میکند
می رود با مادرش یک گوشه خلوت میکند

لحظه هایی را گریزان از هجوم درد ها
درپناه دست مادر استراحت میکند

گریه میکنم

برخاک با شکسته پری گریه میکنم
بر زخم مانده بر جگری گریه میکنم

با خاطرات کوچه ی باریک سالهاست
درتنگنای هر گذری،گریه میکنم

سایه ی حق

دوباره سایه ی حق روی مردم افتاده

تو آمدی و زبان از تکلّم افتاده

بعید نیست که آدم به شوق پابوست

به دام وسوسه انگیز گندم افتاده

دکمه بازگشت به بالا