شعر اربعین
حسین جان
چنان غرق عزای توست روز و ماه و سال من
که از اندوه تو امروز و فردا را نمی دانم
مسیحای من ای از دم گرفتار تو بیماران
من از تو زنده ام، باقی دنیا را نمی دانم
به تنگ مفلس دنیا دلم راضی ست، آری من
منی که دست و دلبازی دریا را نمی دانم
نشستم نامه بنویسم برایت خیس شد کاغذ
زبان ایل من اشک است ، الفبا را نمی دانم…
منم از یوسفم دورم چرا پس چشم من بیناست….
دلیل کوری چشم زلیخا را نمیدانم…
دلی از داغ تو پر خون و اشکی از غمت دارم
حلالم کن که من قدر همین ها را نمیدانم….
به سویت میپرم با شوق و سمتت می دوام با سر
سر تو معنی این پا و آن پا را نمی دانم
خبر از کربلایت فطرست ای کاش می آورد…
یکی اینجا دلش تنگ است…آنجا را نمی دانم….
مصطفی جلیلی نژاد