کفش من پـاره بود امّا باز
پا به پایـم قدم قـدم آمد
از درِ خانه راه افتادیم
باز هـم تــا دمِ حَرَم آمد
کربلا
آه از این روزگار پر حسرت
آه از این سرنوشت آه از غم
باز دوری دوباره دلتنگی
بازهم بغض و گریه ی نم نم
همه رفتند ولی باز چرا ما ماندیم؟!
از صفای حرم و صحن و سرا جا ماندیم
زائران کوله به دست از پی هم میرفتند…
به خدا مسئله از ماست؛ اگر ما ماندیم
حتّی برای «مای بارد» هم دلم تنگ است!
اصلاً مگر تا خانۀ تو چند فرسنگ است؟!
حتّی برای سنج و دمّامِ میانِ راه
که با تپشهای دل تنگم هماهنگ است…
نشست، جیب خودش را تکاند و آه کشید
به کوله پشتی خود خیره ماند و آه کشید
کلافه بود، خودش را پر از جنون می دید
فقط مقابل چشمان خود ستون می دید
دارم هی فکر میکنم که چرا
دارم هی فکر میکنم چیشد
توو خیابون دارم قدم میزنم
تو نخواستی… ، اگر نه که میشد…
چنان غرق عزای توست روز و ماه و سال من
که از اندوه تو امروز و فردا را نمی دانم
مسیحای من ای از دم گرفتار تو بیماران
من از تو زنده ام، باقی دنیا را نمی دانم
هنوز شبیه پرچمت
پرچمی خوشرنگ نشده
من که دلم تنگه برات
دلت برام تنگه نشده
نسیم…خوش خبری کن ، از آن سرا چه خبر….؟؟
به گوشِ خسته دلان گو که کربلا چه خبر…..؟؟
آهای فطرسِ خوش بال و پر تو بعدِ سلام….
بگو به شاه که از حالِ قلب ما چه خبر….؟؟
منو یادت میاد آقا هنوزم من همون بچم
که دست توو دست بابام بین دسته راه میرفتم
همون بچم که تا اسم ابالفضلو میاووردن
توو فکرم با خیال صورتش تا ماه میرفتم
شِش ماهـه آمد زودتر از لحظـه ی موعــود
هرآنچه باید داشت را شش ماهه شامِل بود
خورشـیدِ سوّم آمد و با چشـمِ خود دیدند
شـعبـان از آن آغـاز هم یک مـاهِ کامِـل بود
شد زمین زیباتر از خلد برین
آمده از ره نگار نازنین
در میان مه جبینان، مه جبین
خادم دربار او روح الامین