مژدهامد شاعر امشب شاد باش
درمیان واژه ها ازاد باش
هر چهمیخواهد دل تنگت بگو
بی مهابا سر به دست باد باش
مژدهامد شاعر امشب شاد باش
درمیان واژه ها ازاد باش
هر چهمیخواهد دل تنگت بگو
بی مهابا سر به دست باد باش
به دست باد صبا زلف خود رها کردی
به تاب گیسوی پرچین خود چه ها کردی
چه شور و ولوله ای شد به دور گهواره
همینکه پلک زدی چشم خود تو واکردی
تو آمدی که بگویی ذبیح یعنی چه
که روح خسته و جسم جریح یعنی چه
تو خنده می کنی و با کنایه می گویی
عزیز مصر ببیند ملیح یعنی چه !
ما راشهید اشک و محن آفریده اند
عاشق تر ازاویس قرن آفریده اند
امرخدای عزوجل بوده در ازل
مارا برای سینه زدن آفریده اند
صبحی گره از زمانه وا خواهد شد
راز شب تار بر ملا خواهد شد
در راه عزیزیست که با آمدنش
هر قطب نما , قبله نما خواهد شد
این حسین کیست که از هر محنش , عالم سوخت
قلب هر چه رُسُل از آدم و تا خاتم,سوخت
این حسین کیست که با یادِ عَطَش گفتن او
یوسف فاطمه در هر شب و روز, از غم سوخت
قسم به ناله داد از فراق دیرینم
به آب رفتن چون شمع پلک غمگینم
به تیشه های چو فرهاد چشم مسکینم
کبوتر قفس عشق چند “شیرینم“
مویم سپید می کنی اما نمی کشی
جانم به لب رسیده که من را نمیکشی
از پیرمردهای عزایت شنیده ام
ما را که پیر کرده ای آقا نمی کشی
هرکسی خواسته باشد به خدایی برسد
باید از کشتی تو راهنمایی برسد
نه فقط فطرس پر سوخته ی تو حتی
بی تو جبریل محال است به جایی برسد
شأن تو برتر از این است که با ماباشی
بهتر آن بود همان عالم بالا باشی
ولی انگار هدایت گری خلق به توست
تا چو خورشید فروزنده دنیا باشی
من عاشق جمال حسینم همین و بس
نابرده رنج گنج بمن داداه فاطمه س
دو عروسش فاطمه نام خودش هم فاطمه
فاطمه بنت اسد چه افتخاری داشته
خسته شدم,بریده ام آقا, شتاب کن
یا انتخاب کن بخرم, یا جواب کن
برگشت نمهمان و فنا گشتنم همان
هرچهپل است پشت سر من خراب کن