شعر مدح و مناجات

من از دلدادگان وادی عباس آبادم

من از دلدادگان وادی عباس آبادم
کنار گنجنامه زندگی کردند اجدادم

دلی بی انتها دارم,چنان غار علی صدرم
اگر چه تیره ام اما,نگاهت کرده آبادم

چاره ی آبادی در این کویر مستجیرم مستجیرم مستجیر

چاره ی آبادی در این کویر
مستجیرم مستجیرم مستجیر
لحظه ای از ما نگاهت را نگیر
بر فقیر بن فقیر بن فقیر
ای که دستت می رسد دستی بگیر

چون درختی که تبر خورد و در آخر در شد

چون درختی که تبر خورد و در آخر در شد
آخرش حاصل پرواز کبوتر, پر شد

نَسَبِ گنبد و مرقد به تولای حسین
دو النگوی سر عقدِ دوتا مادر شد

اگر رسیدی و من زیر خاک‌ها بودم

اگر رسیدی و من زیر خاک‌ها بودم
اسیر تنگی تلخ مُغاک‌ها بودم

اگر رسیدی و دیدی شهیدتان شده‌ام
منم یکی ز همان بی‌پلاک‌ها بودم

امانم را بریده دیگر این شبهای حیرانی

امانم را بریده دیگر این شبهای حیرانی
از این ابادی شهری که پر گشته ز ویرانی

خدا می دانداین نفس من اتش زد به احساسم
و الا چار فصل سینه ی من بود بارانی

گمان منم که از این انتظار خواهم مرد

گمان منم که از این انتظار خواهم مرد

نمانده در دل و جانم قرار خواهم مرد

جهان و هر چه در ان است به چنگ پائیز است

ومن فقط به امید بهار خواهم مرد

اقبال عجم بود قدم رنجه نمودید

خورشید ولایت ز تو تابان شده باشد
از نور جلال تو درخشان شده باشد

آبادی ما رو به فنا بود, که دیدیم
از یمن قدم هات, گلستان شده باشد

زینب که سینه او خود مدفن حسین است

زینب که سینه او خود مدفن حسین است
روحش چنان لطیف است گویا تن حسین است

یارب چه نشئه گل کرد؟ ظلم است و استغاثه!!!
دست سنان و اخنس بر دامن حسین است

دارالقرار دل حرم طوس می شود

دارالقرار دل حرم طوس می شود
دل با تو یا رضاست که مانوس می شود

امروز هر که زائر این آستانه نیست
فردا تمام حاصلش افسوس می شود

محملت با وقار می آمد

محملت با وقار می آمد
سبز تر از بهار می آمد

وه! عجب خوش خرام می آمد
با شکوه تمام می آمد

شده دل باز گیج و سر در گُم

شده دل باز گیج و سر در گُم
چه بگویم به وصفت ای خانُم

وسعت فضل و جود تو دریا
در مَثَل یک زمین پر گندُم

آیینه ی حجب و عفتی معصومه

آیینه ی حجب و عفتی معصومه
مستوره ی نور عصمتی معصومه

یا فاطمه اشفعی لنا فی الجنه
دست کرم شفاعتی معصومه

محمدحسن بیات لو

دکمه بازگشت به بالا