این خلق نابکار به ما پشت پا زدند
در ابتدای راه , حقیرانه جا زدند
ما را به چند کیسه ی درهم فروختند
مولا میا به کوفه , که قید تو را زدند
این خلق نابکار به ما پشت پا زدند
در ابتدای راه , حقیرانه جا زدند
ما را به چند کیسه ی درهم فروختند
مولا میا به کوفه , که قید تو را زدند
صبح شد یک طرف سرم افتاد
یک طرف نیز پیکرم افتاد
از روی پشت بام افتادم
با علیک السلام افتادم
چه کنم؟ نامه نوشتم که بیایی کوفه
کاش برگردی از این راه و نیایی کوفه
در شب عید خضابی بکنم مستحب است
بسته بر صورت من به چه حنایی کوفه!
کوچه گرد ِغریب میداند
بی کسی در غروب یعنی چه !
عابر ِ شهر ِ کوفه می فهمد
بارش ِ سنگ و چوب یعنی چه
ای کاش راهت از شب کوفه جدا شود
ختم به خیر این غم بی انتها شود
ای کاش نامه های سفیرت به تو رسند
یا باد با نوای دلم همنوا شود
من گریه میکنم که تماشا کنی مرا
مانند طفل گمشده پیدا کنی مرا
حَجت قبول دلبر احرام بسته ام
ای کاش در دعایِ خودت جا کنی مرا
هیچکس مثل من اینگونه گرفتار نشد
با شکوه آمده و بی کس و بی یار نشد
حال و روز منِ آواره تماشا دارد
تکیه گاهم بجز این گوشۀ دیوار نشد
دیوار غصه بر سرم آوار شد حسین
تاریخ رنجفاطمه تکرار شد حسین
آییـنهیصــداقت قلب تمام شهر
مجروح تازیانهی زنــگار شد حسین
آقا میا به کوفه که اینجا وفا نبود
شمشیرها علیه شما , با شما نبود
هرچند ای امام غریبم نوشته اند
اینجا پر از صفاست , ولیکن صفا نبود
بر سر دارم و از سوز غمت میسوزم
تا بیایی به رهت دیده خود می دوزم
از سر دار به لبهای پر از خونو درد
زیر لب ناله زدم عزیز زهرا برگرد
ندارد عاشقى عشق فراوانى که ما داریم
ندارد هیچکس لبهاى عطشانى که ما داریم
فداى آخرین لبخند ناز اصغرت گردد
سرِ از تن جدا و جسم بی جانى که ما داریم
دردی به دل دارم ولی درد آشنا نیست
حرف وفاداری است امّا باوفا نیست
در کوچه ها ﭘﯿﭽﯿﺪه رنگ و بوی غربت
جز طوعه در این شهر با من هم نوا نیست