شعر شهادت حضرت رقيه (س)

یا رقیه(س)

اگرچه زخم لب داری و من هم خوب می دانم
مرا که در دمِ مرگم به لبخندی بخندانم

به روی نیزه ها که خوب می خواندی به هر شهری
برای من چرا پس ساکتی قاریِ قرآنم؟

گله دارم، گله دارم بابایی

گله دارم، گله دارم بابایی
گله از فاصله دارم بابایی

اومدی، اینکه نمی‌تونم پاشم
پای پر آبله دارم بابایی

لکنتم میذاشت می‌گفتم چقدر
تو سرم مسئله دارم بابایی

اگه از وضع سرم سوال کنی
دو…سه…تا مو … بله… دارم بابایی

عموعباسم کجاس بهش‌بگم؟
گله از حرمله دارم بابایی

حرمله به عمه سر نشون می‌داد
به رباب تیر سه‌پر نشون می‌داد

 امیر عظیمی

بالم هوای پر زدن داره

هوای شونه‌تو بابا هنوزم موی من داره
بگیر دستامو که بالم هوای پر زدن داره

حراجی بودم و مُردم تو اون اوضاعِ بد گفتم
بپرس عمه که این بازار به قدِّ من کفن داره ؟

دخترت سر میکند با ناخوش احوالی پدر

دخترت سر میکند با ناخوش احوالی پدر
با تب و‌ سردرد و با دردِ کهنسالی پدر

چکمه‌ها مثل تن تو از تنم رد می‌شدند
بودم انگاری به زیر پایشان قالی پدر

عمه خیلی زحمتت دادم ببخش

عمه خیلی زحمتت دادم ببخش
مادری کردی برام تو این سه سال
همه جا برای من سپر شدی
جایِ من تو رو زدن تو هر مجال

بابای رقیه(س)

رسیده به آرزوی سفرش …
با هزار حرف نگفته دخترت
از رو ناقه افتاده ، مهم اینه
از چشای تو نیفته دخترت

یا الله

بعد این فتح و ظفر، رنج و بلایی سخت است
دخترم! بی تو شوم کرببلایی سخت است
از تو دل کندن و اینگونه جدایی سخت است
بین ویرانه بمانی و نیایی سخت است

بابای خوبم

گرچه در این خرابه دگر احترام نیست
شکر خدا ولی خبر از ازدحام نیست

بوی غذا تمام محل را گرفته است
اما برای اهل نبوت طعام نیست

باب حاجات

ماه شام است که در وقت سحر می‌آید
این رقیه ست که زینب به نظر می‌آید

روی تیغ دودم گریه و آهش نقش ِ
ها علی بشر کیف بشر می‌آید

بابای خوبم

شد پخش به صحرا همه ی پیکرت از عمد
شد جسم تو مانند علی اکبرت از عمد

بسیار کریمی چه نیاز است به شاهد
بردی وسط قتلگه انگشترت از عمد

ای سر زخمی

دیر به دادم رسیدی ای سر زخمی
کاش بمانی کنار دختر زخمی

باز بسوزان مرا به سوز صدایت
باز صدایم بزن زحنجر زخمی

آه

هر چند که دارم گله بگذار بماند
روشن شدن مسئله بگذار بماند

با دیدنم از خنده ی هر دختر شامی
سر رفت دگر حوصله بگذار بماند

دکمه بازگشت به بالا