دخترت سر میکند با ناخوش احوالی پدر
دخترت سر میکند با ناخوش احوالی پدر
با تب و سردرد و با دردِ کهنسالی پدر
چکمهها مثل تن تو از تنم رد میشدند
بودم انگاری به زیر پایشان قالی پدر
با تکانِ کوچکی زخمِ لبم وا میشود
با تو صحبت میکنم با اینچنین حالی پدر
من خبر دارم کلیسا پیش راهب رفتهای
خوشبحال مرد راهب.. جای من خالی پدر..
نگذرم از قاتلت که بعد تو بر من گذشت
این چهل منزل به قدرِ یک چهل سالی پدر
چشم نامحرم به سمت سایهی خیمه دوید
کاسهی چشم عموی من که شد خالی پدر
هم مرا هم خواهرت را یک دل سیری زدند
بین خیمه بر سرِ تاراجِ خلخالی پدر
آب آوردم ولی دیدم سرت بر تن نبود
فکر میکردم هنوزم بین گودالی پدر
زجر هرباری که از گرما کلافه میشود
میکند حرص خودش را بر سرم خالی پدر
دختری که روسریام بود بر روی سرش
گیسوانم را کشید و کرد خوشحالی پدر
موقع بازی چرا از من فراری میشوند!
دخترت دارد مگر در چهره اشکالی پدر؟!
با کبودی و ورم های عجیب صورتم
کار غسلم را نگیرد هیچ غسالی پدر
حق ندارد که تو را با خیزران اذیت کند
بر یزید پست این را میکنم حالی پدر
گروه شعر یامظلوم