شعر شهادت حضرت علی اكبر (ع)

داغ جوان

یا به جایی خبر مرگ پسر را نبرید
یا که بردید به تشییع پدر را نبرید

پدری داغ جوان دید ملامت نکنید
روی زانو اگر افتاد شکایت نکنید

ولدی

گیرم کسی نمانده برایت، خدا که هست
راهی اگر نمانده برایت دعا که هست

دل را ببر به رشته ی لطف خدا ببند
جلوت نبود گوشه ی خلوت سرا که هست

ای عصای پیری بابا

ای عصای پیری بابا ..شکستی عاقبت
قبله گاهِ همسرم لیلا شکستی عاقبت

باادب فرزندِ من برخیز بابا آمده…
مانده ام در بینِ این صحرا شکستی عاقبت

مهمونتم آقا

من این شبا مهمونتم آقا
راهم دادی بازم تو این خونه
باید خودت فکری کنی واسم
حال دلم خیلی پریشونه

ولدی

صوت قرآنِ ملیحی در حرم پیچیده بود
و زمان، بعد از علی این لحن را نشنیده بود

معجزه یعنی همین که سوره ی شمس و قمر
آیه آیه تین و زیتون را به لب ها چیده بود

خیر الانام آل حیدر

بین سپاه شب زده ذکر سحر افتاد
کم‌کم‌ رکاب از عشق خالی شد گوهر افتاد

مویی که زینب شانه میزد سخت خاکی شد
خیر الانام آل حیدر دست شر افتاد

عبای دوش حسین

برای مرگ پدر رفتنش جواز شده
کنون که کشتن پیغمبران مجاز شده

چقدر چشم به راه پدر نشسته علی
که زخم های تنش مثل دیده باز شده

بی مهابا ، صف شکن

یک علی آمد به میدان لشکری را مات کرد
چون توسل بر علی و مادر سادات کرد

بی مهابا ، صف شکن، طوفان حیدر را ببین
مجتبی و فاطمه ، شبه پیمبر را ببین

نور چشمم

نور چشمم، شبه پیغمبر، نکش پا بر زمین
آمدم بابا! علی اکبر(ع)، نکش پا بر زمین

کینه نام ِ تو را دارند این سرنیزه ها
شد عجب دور و برت محشر، نکش پا بر زمین

شبیه حضرت پیغمبر

امروز از همیشه پریشان تری چقدر
داری دوباره از همه دل می بری چقدر

دیدم که بر فراز عقابت نشسته ای
حالا شبیه حضرت پیغمبری چقدر

یوسف من چاه

یوسف من چاه را با نیزه ها حس کرده ای

پنجه ناپاک صدها گرگ را حس کرده ای

چشم هایم را تماشای تو غافل گیر کرد

عضوهای اربأ اربایت پدر را پیر کرد

ولدی ولدی

واژه ها در هیجان اند علی گفتن را
صرف کن بر لب من خواهش فهمیدن را
ای که واداشته مدحت به سخن دشمن را
بنویسید غلام علی اکبر من را
از هیاهوی جهان نوکری ات ما رابس
قحط عشق است،ولی دلبری ات ما را بس

دکمه بازگشت به بالا