شعر محرم و صفر

ماه گناه آلوده ایم

چشمِ تو دنبالِ خود چشمانِ ما را میکِشد
منتِ این اشکها را لطفِ آقا میکِشد

در کجا می‌آیی و گیسو پریشان میکُنی
میکُشد ما را غمت تا آه زهرا میکِشد

کوفه

مسلمم، دار و ندارم را به دار آویختند
کینه های بدر و خیبر را سرِ من ریختند
دوست و دشمن ز یک وعده بهم آمیختند
کوفه را با دِرهم و دینار بر انگیختند

حسین من

در عالمِ خیال، گرفتم ضریح را
دارالشفای حضرت عیسی مسیح را

پیش حبیب، مَن مَنم از ریشه مِن مِن است
لکنت گرفت، جای زبان فصیح را

خورشید دنیا

هرکسی دنبال دنیا رفت عزت را ندید
هرکسی با عشق بد تا کرد جنت را ندید

ساقه های عرش شاهدهای این حرف من اند
چشم هرکس خورد بر نور تو ظلمت را ندید

عزیزم حسین

شعر خود را اگراز شیرهٔ جان آوردیم
تحفه ایی هست که بهرت به زبان آوردیم

هنر از نام تو بوده است اگر در هرجا
مجلسی را به نفس در هیجان آوردیم

شالِ عزا

دارد به دوشش کعبه هم شالِ عزایت
عالم برای تو غمین هست و خدایت

جبریل هم گریَد از این غم در غم تو
او هم نشسته همچو ما در روضه‌هایت

یا مسلم ابن عقیل

یک شب از سال است ما دلداده ها
میشویم از جرگه افتاده ها
تا شود وقف دو ساغر باده ها
دست ما دامان آقا زاده ها

مرثیه مسلمیه

پسرفاطمه افتاده ز پا یاور تو
پیکرم باد به قربان سر و پیکر تو

با تو اینقدر بگویم که دگر کوفه میا
می زند موج؛دورویی،نشود باور تو

کوفی بی وفا

شاید ببینی بی وفایی را… وفا هرگز
گفتم بیا کـوفه ولی کـوفه میا هرگز

در کوچه و پس کوچه هایش سنگ بسیار است
دارند چنگی بی حیا امّا حیا هرگز

نقشه های شوم

بانگ غریبیت همه جا جار می زند
غربت برای غربت تو زار می زند

هرکس برای آمدنت نقشه می کشد
هرجای شهر یک دل بیمار می زند

اشک محرم

قرار بود به پروانه ها امان بدهید
برای سوختن امشب کمی زمان بدهید

قرار بود که خاکستر مرا فوراً
به دست باد، همان پای شمعدان، بدهید

بگذر از کوفه

زِراه آمده از خانه ی خدا برگرد
اگر خودم به تو گفتم بیا نیا برگرد

تو را به حیدر کرار بگذر از کوفه
برای خاطر خیرالنساء بیا برگرد

دکمه بازگشت به بالا