سحرها تازیانه , خون دلْ شب خورده ام بابا
تشر از زجر و خولى موقع تب خورده ام بابا
لب تو خیزران خوردو لب من درد میگیرد
که من چوب وفادارى ازاین لب خورده ام بابا
سحرها تازیانه , خون دلْ شب خورده ام بابا
تشر از زجر و خولى موقع تب خورده ام بابا
لب تو خیزران خوردو لب من درد میگیرد
که من چوب وفادارى ازاین لب خورده ام بابا
شاید اگر او این همه هِقْ هِق نمی کرد
پای طـَبق پای سر تو دِق نمی کرد
شاید اگر عبّاس را یک لحظه می دید
آرام می شد دختر تو دق نمی کرد
سلام ای سر بابا تنت کجا رفته
شنیده ام که تنت بین بوریا رفته
خوش آمدی پدرم دیدن من آمده ای
چه شد که نصف شبی به خرابه سر زده ای
ای اهل آسمان و زمین غم شروع شد
ماه عزای عالم و آدم شروع شد
حور و ملک, پری و بشر زار میزنند
هنگامهی مصیبت اعظم شروع شد
بند اول
این بی مرامان اهل نیرنگ اند اینجا
هم کوچه هم پس کوچه ها تنگ اند اینجا
زن هایشان هم خبره ی جنگ اند اینجا
اطفالشان هم در پی سنگ اند اینجا
چون از ازل شده ام سخت مبتلای حسین
من آن خدایْ پرستم , که شد خدای حسین
علَی الصباح قیامت نمیکنم قد راست
اگر که سر بگذارم به خاک پای حسین
زمین انداختم در روضهات بار گناهم را
و شستم با گلابِ چشمِ خود روی سیاهم را
هزار و چارصد سال از تو دور افتادهام؛ اما …
به هیئت میشوم سرباز, شاهِ کم سپاهم را
دلیل داشت تب و تاب و بیقراری ما
محرم آمد و شد وقت سوگواری ما
برای آخرت ما خدا نگه دارد
در این لباس عزا عکس یادگاری ما
حسرت به دل , نماندم و حاجت روا شدم
حالا دوباره با غمتان , آشنا شدم
از کودکی که نامِ تو را گفت مادرم
یک دل نه صد دل , عاشق نام شما شدم
بالای بام از دور میبینم
از اولین غم تا به آخر را
در اشکهایم کاش میدیدی
این صحنههای گریهآور را
دلم شور می زد که از دور دیدم
دو پیغام سرخ از بیابان رسیدند
سوارانی از کوفه و غصه هایش
که پیغمبر روضه یک شهیدند
محمل صبرم ز اشک دیده در گل مانده است
از که جویم نسخه درمان که دل درمانده است
خانه بر دوشم هر آن کس که مرا در کوفه دید
یا که در بسته به رویم یا که از خود رانده است