شعر محرم و صفر

چشم پدر

 

به پیش چشم پدر ناگهان پسر افتاد

همینکه خورد پسر بر زمین پدر افتاد

رسید هلهله و خنده ها به گوش حسین

میان معرکه آقا به درد سر افتاد

السلام علیک یا مظلوم

السلام علیک یامظلوم

به خرابه خوشآمدی بابا

آفتاب از کجا درآمده است

که به ما هم سریزدی بابا 

درست لحظه ی آخر

درست لحظه ی آخر در این محل افتاد

و قطره قطره ی اهلا من العسل افتاد

میان عرصه ی میدان عجیب غوغا شد

مفاصل تن قاسم یکی یکی وا شد

وای از حنجر تو

تو فقط دست به زانو مزن و گریه مکن

گیرم ای شاه کسی نیست…خودم نوکر تو

لحظه ای فکر کنی پیر شدم, مدیونی

در سرم هست همان شوق علی اکبر تو

گوشه ی گودال

یک روح واحدند, ولی از بدن, جدا

در اتحاد نیست “تو” از”او” و “من” جدا

این دو, دو نیستند, تجلی وحدتند

پس باطناً یک اند ولی ظاهراً جدا

امید قبیله

دیدند عاجزند ز جنگ برابرش

ریختند بی هوا همه ی خصم بر سرش

گفتند تیغ اگر که ندارید سنگ هست

باران شروع شد به سر جسم اطهرش

داغ یتیمی

از رنج های این سفر پر بلا بگو

از غصّه های بی حد و بی انتها بگو

تا بیشتر صدای تو را بشنوم پدر

تو خاطرات کلّ سه سال مرا بگو

ضریح پیکر

چگونه از چه طریقی بریده شد سر تو ؟

که اینچنین شده ریشه به ریشه حنجر تو

چگونه از دلش آمد سر از قفا ببرد ؟

کسی که شد سبب گریه های خواهر تو 

بعد از تو

(( بعد از تو آب, معنی دریاشدن نداشت))

گُم بود در خجالت و پیداشدن نداشت

بی بوی رویت ای مهِ یکتای هاشمی

(( شب مانده بود و جرأتِ فرداشدن نداشت))

هرچه تیر آمده

هرچه تیرآمده بر روی تنت جا شده است

بین میدانکرمت باز هویدا شده است

آنقدر نیزهنشسته به روی پیکر تو

هرکسی دیدهتو را گفته علی پا شده است

یک عمود آمدهامّا دو نفر تا شده اند

تو سرت تاشده و من کمرم تا شده است

تو شبیه پدرمبوده ای امّا حالا

وجه تشبیه توبا پهلوی زهرا شده است

هرکجا مینگرم اکبر من ریخته است

پسرم در وسطجنگ پسرها شده است

چه شده باتنت از دقّت شمشیر عدو

نکند دور وبرت حرمله پیدا شده است

چه سرت آمدهاینقدر زِ هم وا شده ای

چقدر پیکر تومثل معمّا شده است

دشمنت اشکمرا دیده ولی می خندد

وسط گریه یمن هلهله برپا شده است

عمّه ات آمدهاز خیمه کنارت برخیز

عمّه ات آمدهو نائب لیلا شده است

استخوان خردترین پیکر بر روی زمین!

چشم باباتببین , همدم دریا شده است

خون جاری شدهاز شرم نگاهت یعنی

پدرت بی تو(اسیر) غم دنیا شده است

حمید رمی

می گریزد از کوفه

می گریزد از کوفه هر کسی که پا دارد

دست اگر دهد بالی, این محیط جا دارد

شهر را فرو بگذار با تمام دیبایش

رو به بادیه کانجا فرش بوریا دارد

آب کوفه را خوردم شور بود چون چشمش

هر عزیز در کوفه چشم زخم ها دارد

شهر کوفه را دیدم سبز بود و بی حاصل

وحدت نقیضین است کوفه ماجرا دارد

می پرد چو فکر از سر می رود چو رنگ ازرو

عهد مردم کوفه خصلت حنا ارد

قوت غالبم سنگ است آینه است امکانم

سعی جلوه های من صد حرم صفا دارد

گر چه پیک مسلم شد, اعتماد بر او نیست

زلف خویش پنهان کن کوفه بادها دارد  

کوفه آبرو خوار است با حرم میا اینجا

اژدهای صد چشم است سخت اشتها دارد

ابرها نمی گریند بادها نمی رقصند

وضع عید قربانم حال کربلا دارد

عشق آتشین من دست باد افتاده است

هر چه من دعا دارم کوفه ناسزا دارد

در یمن رکابت را ای عقیق خالی کن

کوفه بد تراش است و جوهرش جفا دارد

صد نفس تو را خواندم یک نفس اجابت کن

شاه بی نوا پرور در قفا دعا دارد

در قفا دعا دارد گر حسین بی لشگر

شمر از چه ای معنی پا بر آن قفا دارد

محمد سهرابی

 

حال و روز کوفه

بعد از نماز نافله ی شب دلم گرفت

تا صبح از غم تو مرتب دلم گرفت

با دیدن سواره و مرکب دلم گرفت

آقا فقط به خاطر زینب دلم گرفت

 

دکمه بازگشت به بالا