شعر شهادت حضرت زهرا (س)

شعر شهادت حضرت فاطمه (س)

از زندگی بدون تو بیزار می شوم

از بس که پای داغ تو بیمار می شوم

اصلاً تو را چه ساده من از یاد می برم

وقتی اسیر کوچه و بازار می شوم

شعر شهادت حضرت زهرا

ببخش همسرم خانه امنت نبود

بمیرم زمین گیر حیدر شدی

دعا کن بمانی, که شاید گلم

دوباره خدا خواست مادر شدی

گر گرفت

تا که هیزم ها بدست عده ای شر گر گرفت

کم کم آتش شد مهیا بعد آن در گر گرفت

پشت در بود و به پهلو تکیه بر آن داده بود

آتش در شعله زد یکباره معجر گر گرفت

زهرای تو که هست

زهرای تو که هست به مردم نیاز نیست
وقتی که آب هست تیمم نیاز نیست

شرمنده ام که دست تو از پشت بسته شد
شرمنده ام خودم به تبسم نیاز نیست

ای باعث سرور علی

ای باعث سرور علی از چه پر غمی؟

باور نمیکنم که همان بانوی منی

کشته مرا تمام نفس های پر غمت

کشته مرا عزیز دلم این قد خمت

بار شیشه

چندتایی زدند با پا در

تا که افتاد روی زهرا, در  

گیرم از دست سنگ ها نشکست !!

چه کند بار شیشه اش با , در  

فصل خزان

فصل خزان عمر من آمد, بهار رفت

دستم شکست تا که ز کف زلف یار رفت

رفتی و مانده در بر زهرا لباس تو

با بوی پیرهن ز کفم اختیار رفت

ناگفته ها

ناگفته ها دارد دل غم پرورت با من

حرفی بزن از گوشۀ چشم ترت با من

بانوی محجوبم بیا و در میان بگذار

شرح بلایی را که آمد بر سرت با من

به فکر حال خودت باش ارغوانی من

حریر سبز نبوت چه شد که چین خوردی ؟

به همسرت که نگفتی کجا زمین خوردی

پس از نبی تو فقط غصه و فقط سیلی

برای یاری اسلام و حفظ دین خوردی

گریه نکن …

قلب غریب همسفرت درد می کند

این روزها که بال و پرت درد می کند

 ریحانه پیش پای علی کم بلند شو

پهلوی مانده بین درت درد می کند

مادرمان زود پیر شد

قدری که داشت قدر مسلّم زیاد بود

خون دلی که خورد کمش هم زیاد بود

او نور خلقت است که در نور خلقتش

زاویّه‌های روشن مبهم زیاد بود

دست به پهلو

تا بیاید اجلش ذکر هوالهو دارد 

بانویی که همه شب دست به پهلو دارد

  چند وقتی ست که پنهان شده زیر چادر

تا نفهمیم چه رازی به گُل رو دارد

دکمه بازگشت به بالا