اسلام جز به مهر تو جانی به تن نداشت
عصمت به غیر نام خدیجه سخن نداشت
آن سالهای سخت اگر با نبی نبود
گوییی سپاه دین علی بت شکن نداشت
اسلام جز به مهر تو جانی به تن نداشت
عصمت به غیر نام خدیجه سخن نداشت
آن سالهای سخت اگر با نبی نبود
گوییی سپاه دین علی بت شکن نداشت
عزای حضرت حوا عزای هاجر شد
عزای مریم عذرا عزای کوثر شد
بگو به کعبه لباس سیاه بر تن کن
بگو به مکه که چشم تو تا ابد تر شد
و هر حرف و حدیثی آیه ی قرآن نخواهد شد
زنی غیر از خدیجه اسوه ی ایمان نخواهد شد
به جز او هیچ امّ المومِنینی نیست در این شهر
به جز او هیچکس همصحبتِ قرآن نخواهد شد
حدیث مادر مارا کبود میفهمد
کشیده خوردهء دست یهود میفهمد
نفس نفس زدنش را کبوتری زخمی
که تنگ شد نفسش بین دود میفهمد
مقابل تو نشستم هلال نیمه من
به حال من نظرى ، نظره رحیمه من
ز بى قرارى خواهر ، سه روز میگذرد
از آن دو بوسه آخر سه روز میگذرد
غمی محاصره کرده است روح انسان را
بناست تا که بگیرد از آدمی جان را
دروغ سرخ حسد روی جامه ی یوسف
گرفته سوی دو تا چشم پیر کنعان را
همراه با زیارت زیبای جامعه
در هر فراز نام تو را ذکر میکنم
“یا إهدنا الصراط”ِ نماز مقربین
در هر نماز نام تو را ذکر میکنم
شکسته روضه ات دل مقلب القلوب را
گرفته رنگ چهره ی تو حالت غروب را
شکوه غربتت،شراره زد به قلب کائنات
گریست دجله وفرات،گریست اهدنا الصراط
عمر تو مثل علی با بی کسی سر می شود
خط به خط شرح حالت گریه آور می شود
می برد دشمن تو را در بدترین جاهای شهر
سامرا شرمنده از روی پیمبر می شود
پروردهی زهراست از این رو رشیده ست
دریای بی پایانِ اوصاف حمیده ست
او زینب صُغری ست این یعنی خدا، باز
“زینت”برای شاه مردان آفریده ست
مانند زهرا مثل زینب چون خدیجه
او افتخارِ بانوانِ برگُزیدهست
آنسان که ما زهرا تر از زینب ندیدیم
چشم فلک زینب تر از او را ندیدهست
وقتی که دِق کرده ست از داغ حُسینش
فرض است بر ما که بگوییم او شهیده ست
او از طفولیت شبیه خواهر خویش
ماتم کشیده زجر دیده داغدیده ست
پیری قبل از موعد او بی سبب نیست
بر شانه از آغاز بار غم کشیده ست
این سرو پا برجا اگر قدّش کمانی ست
میراث دارِ مادری قامت خمیده ست
خاکم به سر، زخم زبان از شمر خورده
وقتی دم دروازه ی ساعت رسیده ست
خاکم به سر، از آفتاب گرم و سوزان
هم چادرش پوسیده هم رنگش پریده ست
از کعب نی باید بپرسی چند منزل
جان یتیمان برادر را خریده ست ؟؟؟
اینکه رقیّـه تشـنه جان داد و گرسنه
در بینِ ویرانه امانش را بُریده ست
محمّد قاسمی
کوچکتری و در پناه خواهرت هستی
هر لحظه در پیش نگاه خواهرت هستی
بار بلا بر دوش زینب هست اما تو
هرچه نباشد تکیه گاه خواهرت هستی