دستم به دامان کسی که بین کوچه
دستش جدا از دامن مولا نمی شد
جانعلی مرتض در مشت او بود
او را زدند و باز مشتش وا نمی شد
دستم به دامان کسی که بین کوچه
دستش جدا از دامن مولا نمی شد
جانعلی مرتض در مشت او بود
او را زدند و باز مشتش وا نمی شد
بیت معمور ولایت را أجل ویرانه کرد
آنچه را با خانه، صد چندان به صاحبخانه کرد
شمع روی روشن زهرا چو آن شب شد خموش
زهره ساز و نغمه ی ماتم در آن کاشانه کرد
اگر چه سنخیتی بین نور و ظلمت نیست
هر آنکه آمده اینجا بدون حکمت نیست
حریم فاطمه تنها برای محرم هاست
قسیم گر ندهد اذن گریه… قسمت نیست
نام علی را هر نفس تکرار می کرد
افلاک را از نور خود سرشار می کرد
بر عهده رزق عالم لاهوت را داشت
روح الامین در منزل او کار می کرد
مادرم خورد برزمین یک روز
پیشِ چشمانِ خسته ی مَردم
من غرورم شکست رویِ زمین
پدرم شرمگیـــن و سردرگُــم
کعبه به چشمش میکشد خاک درش را
باران تلاوت مینماید کوثرش را
روزی رسان خلوت قدیسه ها اوست
وقتی به لب دارند نام اطهرش را
کفنم را ببر ولی طفلِ
بی کفن را بیاور ای فضه
از میان امانتی هایم
پیرهن را بیاور ای فضه
گفتم این اشک که مرهم بشود حیف نشد
مرهم آتشِ قلبم بشود حیف نشد
مادرم گفت نگو ، سوختم از خاموشی
زینب ای کاش که مَحرم بشود….حیف نشد
تو خطبه خواندی و ملائک پر درآوردند
بر منبر کـوفه مـگـر پـیغمبـر آوردند!!!
یک عمر مولا گفت در کوچه چه شد آخر…
در شهرِکـوفه دسـتـْ بسته حیدر آوردند
در سینه ام جز مِهر زینب جا نخواهد شد
با او کسی در عاشقی همتا نخواهد شد
عاشق شوی حرف دلم را خوب می فهمی
ذکری شبیه “زینب کبری” نخواهد شد
این روزهای غم ، گذرش وقت میبرد
یک شهر بشنود خبرش وقت میبرد
سیلی محکمی که نشیند به رویگل
تا از میان رود اثرش وقت میبرد
نوازش میکند با درد مادر موی دختر را
نوازش میکند با اشک دختر دست مادر را
علی تازه جوانش را در این اوضاع میبیند
اگر در خانهام بالا نمیگیرد دگر سر را