رضا رسول زاده

موعد دیدار

 

دیشب که میهمان به سرایم قدم گذاشت

از سفره غیر نان و نمک هیچ بر نداشت

از خانه ام که رفت دلم تاب و تب گرفت

می رفت و همچو این دل من ماه شب گرفت

حبس شدم

دوباره سفره ی اشک است و فیض ماه خودم

دوباره نیمه شبی و بساط آه خودم

رسیدم اول کاری که معترف بشوم

نشان به کس ندهم نامه ی سیاه خودم

برگه ی عفو

شب ها که گرم اشک و مناجات می شویم

قدری شبیه مادر سادات می شویم

از نور فاطمه به سحر فیض می بریم

تا معتکف به کنج خرابات می شویم

سفره دار مدینه

 

وقتش رسیده تا که قدری با خداباشم

به اصل خود برگردم از غفلت جداباشم

با اهل دنیا هر چه بودم دگر کافیاست

حالا زمانش شد که با اهل ولا باشم

مادر عزیز

 

می سوزم و چو شمع سحر آب می شوم

از غصه ی فراق تو بی تاب می شوم

دارم به پای پیکر تو گریه می کنم

بر لحظه های آخر تو گریه می کنم

مهپاره

مهپاره ی ایل پاک محمودی تو

آیینه ی قدی حسن بودی تو

صد خمره عسل ریخت زمین , یابن حسن

لبهای خود هر بار که بگشودی تو

رضا رسول زاده

 

روضه های خودت

عمری ست در هوای خودت گریه می کنی

عمری ست با نوای خودت گریه می کنی

گاهی کنار تربت مخفی مادرت

بر خاک آشنای خودت گریه می کنی

خط فاصله ها

افسوس خط فاصله ها بیشتر شده

ای وای گریه های شما بیشتر شده

اصلا وفا به بیعت با تو نکرده ایم

گرچه ز جانب تو وفا بیشتر شده

مشتاق دیدار

 

اززندگی بی تو بیزاریم مولا

دیگربیا خیلی گرفتاریم مولا

غیراز ظهور تو نخواهیم از خداوند

شبتا سحرهایی که بیداریم مولا

خبرت مانده به جا

پشت در ای گل من برگ و برت مانده بهجا

ملک سوخته ام بال و پرت مانده به جا

پر شده شهر از اینکه تو دگر خواهی رفت

روی دیوار گلی ام خبرت مانده به جا

دارالشفا

دمی که شعله به دارالشفای من افتاد

به پشت خانه ی من جانفدای من افتاد

دری که سوخت اساسا ز پایه اش سست است

لگد زدند و در این سرای من افتاد

دل گرفتار

نور تو گر نبود مسلمان نمی شدم

بر سفره ی کریم تو مهمان نمی شدم

لطف محمدی تو بر من مقام داد

ورنه ز نسل حضرت سلمان نمی شدم

دکمه بازگشت به بالا