وقتی هوای روضه ما باز مادری است
حال و هوای گریه ما جور دیگری است
وقتی که مادر همه ماست فاطمه
حسی که بین ماست, همانا برادری است
وقتی هوای روضه ما باز مادری است
حال و هوای گریه ما جور دیگری است
وقتی که مادر همه ماست فاطمه
حسی که بین ماست, همانا برادری است
کم کم زمان و لحظه ی پرواز میشد
“عَجّل وفاتی”خواندنش غمساز میشد
میگفت حیدر زیر لب با سوز و حسرت
ای کاش این در رو به بیرون باز میشد
مجید قاسمی
ببین می تــوانی بمانی بمان
عزیزم تو خیــلی جـوانی بمان
تو هم مثل من نیمه جـانی بمان
زمــین گـیر من,آســمانی,بمان
اول نیفتد بی گمان آخر می افتد
دیوار کج همواره راحت تر می افتد
هرکس که زهرا را کند آزرده خاطر
روز جزا از چشم پیغمبر می افتد
نمی خواستم ببینم این روزا رو
چون ازش می ترسیدم سرم اومد
روزگار بدی بود بعد بابات
بعد تو روزای بدترم اومد
در شهر اگر هیچ کسی را غم دین نیست
تا فاطمه زنده است علی خانه نشین نیست
ای دست پر از پینه ز چرخاندن دستاس
افلاک در افلاک تو را جایگزین نیست
ای کشتی صبر علی پهلو گرفتی
با ناخوش احوالی گمانم خو گرفتی
دیشب خودم دیدم که بعد از جابه جایی
در بین بستر دست بر پهلو گرفتی
ای نور چشمانم
این روزها از دیدن حالت پریشانم
من دخترت هستم
اما غم پنهان چشمت را نمی دانم
این اشک ها براى تو مرهم نمى شود
چیزى ز غصه هاى دلت کم نمى شود
با من بگو عزیز دلم راز کوچه را
کس جز على به راز تو محرم نمى شود
جان جانها افتاد
چه بگویم که در آن لحظه چه غوغا افتاد
گذر جمعی پست
سوی کاشانه ی آن گوهر والا افتاد
اومدن توی خونم قدم زدن
توی کوچه بچه هامو هم زدن
شبا دیگه دور هم جمع نمیشیم
بدجوری زندگیمو بهم زدن
نگاه آینه وارت چرا کبود شده
نگاه میکنی ام منتها کبود شده
دو پلک بی رمقت را ببند و باز نکن
چرا که هر مژه ات گوئیا کبود شده