ای آنکه گشودی به رویم باز دری را
خرج منِ آلوده نمودی نظری را
شرمنده تر از نوبت قبل آمدم ای وای
دیدی ز من آیا تو گرفتارتری را
ای آنکه گشودی به رویم باز دری را
خرج منِ آلوده نمودی نظری را
شرمنده تر از نوبت قبل آمدم ای وای
دیدی ز من آیا تو گرفتارتری را
گاهی برای عرض ادب یک وضو خوش است
گاهی به پیشگاه خدا گفتگو خوش است
هر چند عشق اهل مناجات دائمیست
گاهی مرور سوره و آیات او خوش است
مصطفی ممدوح,مداحش خداست
لیک مداح خدیجه مصطفاست
آنکه دامادش علی مرتضاست
دختر او حضرت خیرالنساست
غمخوار پبمبر شدنت فایده دارد
محبوبه ی داور شدنت فایده دارد
اسلام توانمند شد از سیم و زر تو
بانوی توانگر شدنت فایده دارد
دورهم جمعند هرشب دلبر و دلدارها
خوش به احوال پریشان همه بیدارها
توبه کردم هی شکستم توبه ها را پشت هم …
خسته ام من از خودم ازینهمه تکرارها
دیگر مجال حرف و سخن هم نمانده است
حالی برای ناله زدن هم نمانده است
صحرای معرفت که پر از یاس و لاله بود
گشته کویر خشک, چمن هم نمانده است
مهر حسین روشنی جان مؤمن است
گریه بر او نشانه ایمان مؤمن است
شب در نماز روضه به معراج میرود
تسبیح اشک سجده پنهان مؤمن است
ببخش اگر برای کار تو ثمر نداشتم
هوای عشق داشتم , ولی جگر نداشتم
برای راهت ای گلم تمام هستی دلم
همین دو قطره اشک بود و بیشتر نداشتم
من از گرسنگی مثِ
یه تیکه استخون شدم
وقتی سرت رو نیزه رفت
من دیگه نصف جون شدم
الهی چه می خواهی از بنده ات؟
که یک عمر بوده ست شرمنده ات
الهی شکسته پر و بال من
به هم ریخته حال و احوال من
دست را بر طناب میگیرد
بچه را از رباب میگیرد
دست و پا میزند علی اصغر
تیر دارد شتاب می گیرد
روزگاری ست که با تو سر دعوا دارم
که چرا دست چرا قلب چرا پا دارم؟
من که دیروز کنارت به عبادت بودم
این چه عشقی ست که امروز به دنیا دارم