جواد محمودآبادی

شمس الشموس

باید نظر کند به قلم ربُّ العالمین
روح القدس نزول کند بر مصنّفین

جبریل، وحی بر قلم آرد  برای وصف
بر  گِرد صفحه گردد و گردد حروفچین

من آمده ام بعد چهل روز

 تا چلّه ی هجران تو  ای خسرو دین! شد
تا  زینب (س) تو آمده، افلاک غمین شد

هرچند که در راه تو از پا ننشستم
در ماتم تو پرده نشین چله نشین شد

حدیث درد فراق رقیه خاتون

حکایتی است غم لحظه لحظه افزون را
حدیث درد فراق رقیه خاتون را

کتاب روضه ورق خورد و بزم بر پا شد
دچار موج بلا ساخت بحر مضمون را

عرش را ماتم گرفت

شورشی افتاده بر پا عرش را ماتم گرفت
فتح شد با لشکر غم آسمان هم دم گرفت

شد سیه پوش از غم و اندوه، سکان سما
حق تعالی مجلسی بر اشرف آدم گرفت

هر دمی گفتم حسین جان (ع)، در تلاطم های دنیا
بهر جانم راحتی ، آرامشی ، صلحی، سکونی

پادشاهی ، دلربایی ، هم کریمی ، هم پناهی
جان فدایت حضرت ارباب حقًا ذوالفنونی

در غم و کرب و بلا، داغ جگرگوشه ها
هیچ ندارد کسی، بهره به قدر حسین (ع)

عمه ی سادات را، بین که چه سنخیّتی است
داغ به داغ اخا، صبر به صبر حسین (ع)

یا قاسم ابن الحسن(ع)

همچنان رفتن علی اکبر
چشمت از غصه اشک آگین است

بوسه ها می زنم به دستانت
سرم از التماس پایین است

ای عزیز پیمبر (ص)

به مجلس سخنت تا شدم حواله نشستم
به پای نقطه، لغت ها، به پای جمله نشستم

قلم به چرخ درآمد چو شرح حال تو گفتم
کتابت از تو شد و پای این رساله نشستم

غرق خون

شب گذشت و حوالیِ سحر است
کوفه در انتظار یک خبر است
لحظه ی تلخ رفتن قمر است
گله ام از قضا و از قدر است

جانم حسین

خدا بر مصحف خود آیه ی غفران عطا کرده
به خلق خود نماد واژه ی رحمان عطا کرده
پس از اعطای مروارید حُسن، از عرش اعلایش
به دریای علی (ع) و فاطمه (س) مرجان عطا کرده

جواد ابن الرضا

طلوع شعر تو من را به این یقین بکشد
که صوت شعر، ز فیض شما طنین بکشد
مبارک است وجودت که خود تبارک گفت
چو خواست نقش تو را حُسنِ خالقین بکشد

عاشقی

هرکس به ما رویی نشان داده است و دنیا نه
با هرکسی تو خوب تا کردی و با ما نه
شال سیاه و اشک چشم و گریه و زاری
سهم سیه پوشان عاشق گشت، اما نه!

دکمه بازگشت به بالا