گدایش شدیم از امید عطایش
چگونه برآریم شکر خدایش
نشستیم با انبیا فیض بردیم
سر سفره روضه های عزایش
گدایش شدیم از امید عطایش
چگونه برآریم شکر خدایش
نشستیم با انبیا فیض بردیم
سر سفره روضه های عزایش
جان میدهند عشاق و میبینند جانان را
این طایفه از درد میگیرند درمان را
اهل طریقت خاک پای یار میگردند
شبها اگر سر میگذارند این بیابان را
بی هیچ سر و صدا به خود می پیچد
انگار که کربلا به خود می پیچد
از تشنگی اش نه، ز غم مشک عموست
چون مار گزیده ها به خود می پیچد
حبیب اولیایی فر
خواهرت از سفر اومد عزیزم
شب هجرون به سر اومد عزیزم
اینجا بود صدای پهلوت در اومد
اگه گریهمون در اومد عزیزم
عقل مات است از مقاماتش
صبر یعنی نزول آیاتش
جان بقربان احتراماتش
عرش تا فرش از عنایاتش..
راه نجات اهل زمین و زمان شده
لب تشنه ای که ساقی لب تشنگان شده
اینجا فرشته های خداوند زائرند
این خاک محترم شرف آسمان شده
انتظاری که ندارم که سرپا برخیزی
از علی اکبرِ من هیچ نمانده چیزی
بدنت را زِرِه اینگونه نگهداشته است
گوشه اش باز شود روی زمین می ریزی
حبیب اولیایی فر
درمان تشنه کامان، هر چند جرعه آب است
لب تشنه ایم و بی تو، دریا به ما سراب است
آه ای عطش کشیده، زخم زبان شنیده
از آتش لب تو ، دل های ما کباب است