آنکه یک عمر نمک گیر شد از نان حسن
آبرو دار شد از سفره ی احسان حسن
شده ام تا به ابد دست به دامان حسن
همه هستی من باد به قربان حسن
سرّ عشق تو دل و دین مرا یکجا برد
ذره ای بودم و مهر تو مرا بالا برد
حدیث اشک، شعر هفتم صفر
سر ما زیر منّت حسن است
هرچه داریم عنایت حسن است
دست خالی خریده ما را هم
دست ما برگ دعوت حسن است
شکر حق دل مبتلایت شد حسن جانم حسن
زندگی من فدایت شد حسن جانم حسن
ای کرامت آفرین جز خانه ی تو در کجا
هیچ آمد بی نهایت شد حسن جانم حسن
آری آری هست از سرمایه داران بهشت
هر که در دنیا گدایت شد حسن جانم حسن
شیعه فریادش اگر شد بر سر ظالم بلند
از قیام بی صدایت شد حسن جانم حسن
تو خدا هستی مگر آقا که سهم دشمنت
رحمت بی انتهایت شد حسن جانم حسن
چاره ساز مادر من موقع بیچارگی
سفره ی مشکل گشایت شد حسن جانم حسن
در غریبی ات همین بس ، روسیاهی مثل من
اشک ریزان ِ عزایت شد حسن جانم حسن
کرد این دنیا چه با تو ، این چنین محروم از
دیدن صحن و سرایت شد حسن جانم حسن
چیست جرمت ؟ چیست جرمت ؟ بدتر از بیگانگان
با تو از چه آشنایت شد حسن جانم حسن
جان فدای غربتت ای از علی مظلوم تر
خانه ی تو کربلایت شد حسن جانم حسن
محمد حسین رحیمیان
با دردها همخانهای، با گریهها مأنوس
دنیا دلت را قرنها رنجانده است، افسوس
هر شب هزاران کهکشان تا صبح میگریند
از غربتت در آن مزارستانِ بیفانوس
من برم به آسمون برم به دریا چی بگم
رفته بودیم فدک و بگیریم اما چی بگم
کوه اگه بشنوه حرفمو کمر خم میکنه
حالا من چیکار کنم برم به بابا چی بگم
ما حسینی گشتهایم از قبلِ دنیا با حسن
ما خودِ کرببلا هستیم اما با حسن
هرکه گرید بر حسن در وقت گریه بر حسین
طور دیگر قُرب دارد پیش زهرا با حسن
مادرم گفت حسین و پدرم گفت حسن
نفسم گفت حسین و جگرم گفت حسن
گریه بر فاطمه را ارث ز مادر بردم
فاطمی گشته ام از بس پدرم گفت حسن
از بس که زخمهای دلم بی شماره بود
هفت آسمان زچشم ترم پرستاره بود
بیگانه جای خود که مرا آشنا شکست
آیینه ام که همسفرم سنگ خاره بود
یک لقمه نان و گریه شد امروز چاشتم
چون ابر تیره بارش بی وقفه داشتم
دریا دوات می شد و هفت آسمان ورق
قدری ز شرح داغم اگر می نگاشتم
در هیئت حسینم و در هیئت حسن
در خدمت حسینم و در خدمت حسن
هم صحبت حسینم و هم صحبت حسن
هم رعیت حسینم و هم رعیت حسن
به هجران و به هر تأخیر در دیدار حساسند
پسرها روی مادرهای خود بسیار حساسند
نباید هیچ چشم ناروایی دورشان باشد
به نامحرم، به حتی خندهٔ أغیار حساسند
ماجرای کوچه چشمان ترم را زخم کرد
آه از دردی که قلب مضطرم را زخم کرد
آتش این زهر آبی روی آتش بوده است
آتشی دیگر دل شعله ورم را زخم کرد