حدیث اشک، شعر هفتم صفر

آقای من

هر چند در مقتل نوشته سَم شهیدش کرد
من باورم این است که ماتم شهیدش کرد

من معتقد هستم که زهرِ جعده(لع) یکباره…
اما غم ِ بی مادری کم کم شهیدش کرد

غریب‌ترین مردِ روزگار

الا مسافرِ تبعیدی دیارِ خودت
تویی غریب‌ترین مردِ روزگارِ خودت

میانِ جمعِ گدایانِ خویش، تنهایی
نشسته‌ای سرِ خوانِ خودت کنارِ خودت

آقای من

ابر رحمت می‌نشیند بر سر دوش نسیم
فصل باران است «بسم الله الرحمن الرحیم»

ای حدیث حا و سین و نون تو آغاز حُسن
السلام ای پیش تو تسلیم، دلهای سلیم

کریم ابن کریم

با دستِ حق، مقامِ حسن را نوشته اند
بر بامِ عرش، نامِ حسن را نوشته اند

قرآن، کریم هست و حَسن هم کریم بود
این سوره ها، کلامِ حسن را نوشته اند

جانم حسن(ع)

شد آغاز حرف دلم با حسن
به زیبایی اش هست زیبا حسن

روی صفحه ی سینه با یا حسن
نوشتیم با خط خوانا حسن

یا امام حَسنِ مجتبی(ع)

خاکی شده ست بال و پرِ یاکریم ها
چون بوده اند زائرِ صحنِ کریم ها

مولایِ بی حرم حَسن و بی کفن حسین
فرقی نمی کند غمِ این یاکریم ها

آقای کریم

کریم مثل توآقا کسی نخواهد یافت
که واژه ی کرمم به ز این نخواهد یافت

خدا به دست تو داده تمام رزق جهان
و رازقی به کریمی تو نخواهد یافت

هر انچه سائلتان خواست از شما بگرفت
ومثل تو به جهان هم حسن نخواهد یافت

حسن نه حسن جهانی کریمآال الله
شبیه تان به پیمر کسی نخواهد یافت

شبیه فاطمه گشتی شبیه تر به علی
کسی به هیبت تو چون علی نخواد یافت

نه که به چشم حسودان نظر شوی اقا
مدینه مثل تو یوسف دگر نخواهد یافت

وسیدشباب اهل بهشتی خود پیمبر گفت
برادری چو حسین کس دگر نخواهد یافت

حرم به گنبد صحن وضریح مختص نیست
کسی شبیه بقیعت دگر نخواهد یافت

چقدر رزم ابالفضل شبیه رزم شماست
مبارزی به مثالت عرب نخواهد یافت

خدا کند به دعایت رسد (امام زمان)
دعاکنی احدی دست رد نخواهد یافت

محمدرضا قفلی

کریم ابن کریم

می نوسم از خدای دیگری در این مسیر
خواندم امشب ربنای دیگری در این مسیر

من گدا بودم ولی از لطف او عاشق شدم
پس شدم حالا گدای دیگری در این مسیر

هی نگید جعده شده قاتل من
جاش بگید تو کوچه ها شهید شده
چیزی که من دیدم و حسین ندید
واسه اینه که موهام سفید شده

کریم اهل بیت

هر که باشد نوکر و عبد و گدای مجتبی
می‌خرد او را به لبخندی خدای مجتبی

دردمندانِ دو عالم را بگویید اینچنین
دردِشان را می‌دهد تسکین دوای مجتبی

حسن جانم

وقتی که خورد در وسط خانه پیچ و تاب
خانه گرفت از جگر او بوی گلاب

ذریه‌ی رسول ، زمین گیر زهر شد
ابن ابی تراب جگر ریخت بر تراب

غریب آقام

بین خانه بستر بیمار میبینم هنوز
مادرم را بین آن تبدار میبینم هنوز

لخته خون هایم به روی تشت میریزد ولی
لخته خون روی در و دیوار میبینم هنوز

دکمه بازگشت به بالا