شعر اهل بیت

مصحف سرخ

آفتابا هلال ماه شدی
کاروان را چراغ راه شدی

بر سرم سایهء سرت افتاد
ما تَوَهَّمت یا شَقیقَ فؤاد

معجرِحرم سوخته

پشت سرِتو با سرِتو می آیم
با سارق انگـشـترِ تو می آیم

آنقدر به من سیلی و شلاق زدند
انـگار شدم مـادر تو می آیم

اَناالغَریب

در جمع سپاهت آمدیم و رفتیم
گفتیم , که یاری بلدیم و رفتیم

گفتی که “اَناالغَریب,هَل مِن ناصِر ؟!”
ما نیز , فقط سینه زدیم و رفتیم

 رضا قاسمی

عالمی گریان

عالمی گریان صبح و شام تو
جان من قربان صبح و شام تو

من کویرم تشنه ی یک قطره از
بارش باران صبح و شام تو

کل شیءٍ هالک الّا وجهه

خواستم جانم زره باشد برایت… دیر شد
حلقه‌های زخم از پا تا سرت زنجیر شد

منعکس شد رنگ خونت در غروب آفتاب
قلب مجروح تو هم خورشید این تصویر شد

بگو حسین

وقت وداع فصل بهاران بگو حسین
در لحظه های بارش باران بگو حسین

هرجا دلت گرفت کمی محتشم بخوان
هی در میان گریه بگو جان, بگو حسین

سالار زینب

حسین , با بدنت نعل اسب کاری کرد
که فرق روی تو از پشت تو نشد پیدا

خلاصه هرچه زنان بنی اسد گشتند
میان معرکه انگشت تو نشد پیدا….

رضا قربانی

یک گوشواره خاکی

یک خورجین از کربلا سوغات آورده
یا که برای خانه تزیینات آورده

هر چیز پیدا می شود در خورجین او
عمامه و قنداقه, چادرجات آورده

غربت و دربدری

وای , چه سخت است داغ غربت و دربدری
یک زنِ تنها بدون محرمی در لشکری

وای , چه سخت است , در شهر پدر باشی اسیر
بر سر و رویت ببارد بغض های حیدری

ناقه ی عریان

ای که فراز نیزه تو را آشیان شده
بنگر مرا که ناقه ی عریان مکان شده

حرفی که نه! اشاره ای حتی نمیکنی!
از آن زمان که هم سخنت خیزران شده

رسید وقت سفر

رسید وقت سفر سربه زیر شد زینب
حسین چشم تو روشن! اسیر شد زینب

هزار زخم روی پیکرت دهن وا کرد
هزارسال ز داغ تو پیر شد زینب

طبه خطبه دَهَم شرح

میان ناله‌یِ خود می‌برم نوایِ تو را
که خطبه خطبه دَهَم شرحِ , ماجرای تو را

تمام بار به دوش من است می‌بینی
که می‌کشم به سرِ شانه کربلایِ تو را

دکمه بازگشت به بالا