عباس اگر در ظهر عاشورا نمیافتاد
سنگی به سوی زینب کبری نمیافتاد
بودند اگر دورش جوانان بنیهاشم
در راه کوفه دختر زهرا نمیافتاد
عباس اگر در ظهر عاشورا نمیافتاد
سنگی به سوی زینب کبری نمیافتاد
بودند اگر دورش جوانان بنیهاشم
در راه کوفه دختر زهرا نمیافتاد
چشمهایم خشک شد از بس که گریان توام
هر طرف پشت سرت گریان و حیران توام
کودکان در آتش و من در تف تب سوختم
سوختم در آتش هجران و سوزان توام
هر لحظه و هر کجا…نوشتم زینب
در حال غم و بکا…نوشتم زینب
آزادگی و عشق نوشتیم حسین
از صبر و غم و وفا…نوشتم زینب
ناگهان چشم مرا سوخت تماشای سرت
ناگهان امدی از راه تو با پای سرت
خطبه ام از دهن افتاد همینکه دیدم
نیزه ای دست در انداخته بر نای سرت
روزگار خوشم ای یار نظر شد دیدی
باز هم زینب تو خون به جگر شد دیدی
سروسامان مرا دست به دستش کردند
کیسه ی لشگر کوفه پر سر شد دیدی
چون وقت جدال پسر خون خدا شد
ناله ز دل اهل زمین رو به سما شد
خورشید حرم همچو رسول دوسرا شد
گفتند علی جانب میدان جفا شد
قد رعنای تو چون سرو سپیدار شده
کربلا محو رخ احمد مختار شده
دور تا دور سرت آیینه می چرخانم
بسکه گیسوی بلند تو دل آزار شده
گیسو به باد می دهی و دلبری علی
پا در رکاب می زنی و محشری علی
ابرو نهان کن از نظر خیرهٔ حسود
آیینه دار صورت پیغمبری علی
نازنین حالا که دیدی حرف حرف ناز شد
جان به لب کردی مرا تا که لبانت باز شد
دست بردم زیر جسمت تا در آغوشت کشم
ناگهان دادم درآمد برملا این راز شد
آن قدر لب تشنه و معصوم بود
گریه هم می کرد نامفهوم بود
صورتی کوچک شبیه غنچه داشت
استخوانش نرم مثل موم بود
به وجد آمدی و جاودانه ات کردند
یگانه حجله نشین میانه ات کردند
برای عقد تو دست تو را حنا بستند
و عمه هات نشستند شانه ات کردند
تقسیم شد قاسم میان دشت انگار
از پهلویش ای نیزه دیگر دست بردار
ما خاطرات خوبی از پهلو نداریم
مانده ست خون مادر ما روی دیوار