شعر شهادت اهل بیت

غلام زینبم

من اگر گویم به اربابم غلام زینبم
حُر که نه عابس که نه خاک خیام زینبم

ذره ای هستم معلق در مدار قافله
حافظ مدح و ثنا و احترام زینبم

زانو بغل مگیر

ای تو ضیا دهنده ی چشم ز خون ترم
وی از طفولیت همه دم،یارو یاورم

زانو بغل مگیر حسین غریب من
تکیه مزن به نیزه،عزیزم برادرم

داریم می میریم از این سر به زیری

داریم می میریم از این سر به زیری
برامون اذن میدون و می گیری؟
می ذاریم جون کف دست تا نبینیم
تو جمعیت با دست بسته میری

عمو حسین(ع)

حرمله داره می بینه اشکاتو
راز غصه هاتو برملا نکن
اولین بار ازت چیزی می خوام
زخم پهلومو فقط نگا نکن

یا ولی الله

دریای غرق عصیان، گوهر نیاز دارد
این مرغ پرشکسته، به پر نیاز دارد

جرم و خطای من را دیدی و باز گفتی
حداقل به صدها، دفتر نیاز دارد

ای ماه دلربا

از بس نفس نفس زدی ای ماه دلربا
چون شمع سوختی و نداری دگر صدا

پنجه به گیسوی تو گره خورد قاسمم
دست عدو به کاکل تو گشته آشنا

یا قاسم ابن الحسن(ع)

همچنان رفتن علی اکبر
چشمت از غصه اشک آگین است

بوسه ها می زنم به دستانت
سرم از التماس پایین است

مقتل نوشته

مقتل نوشته نوجوان رفت و جوان برگشت
قاسم به میدان زد،علی اکبر از آن برگشت

مانند خیلی‌ها پس از نابودی ازرق
از جنگ با این یل پشیمان شد، سنان برگشت

ستاره بود که راهی آسمان شده بود
عزیز نجمه در آن بزم جان‌فشان شده بود

عروس قافله مبهوت از شتابش بود
زمان رفتن داماد کاروان شده بود

زانو بغل گرفته

زانو بغل گرفته و این بوده حسرتش
مولا نداده اذن برای شهادتش
هر قدر گریه کرد، نکرده اجابتش
تا که رسید نجمه و داد این بشارتش

سرم پیش تو پایینه برادر

سرم پیش تو پایینه برادر
تو چشمام اشک می شینه برادر
شبیه آیِنه بود قاسم تو
نموند چیزی از آیینه برادر

جامِ عسل

تا به تو رو زده ام رو به خدا آوردم
همه طاعاتْ به سمتِ تو به جا آوردم

امشب این آیِنه را ماه بغل می گیرد
ساقی از میکده ات جامِ عسل می گیرد

دکمه بازگشت به بالا