شعر شهادت رئیس مکتب تشیع

می دویدم پی شان

می دویدم پی شان نیمهشب از کوچه تنگ

با دلی خون که به یادشب صحرا افتاد

یاد آن دخترکی که عقبقافله ای

چشم هایش به دو چشمانعمو تا افتاد

مردی غروب کرد

مردی غروب کرد وقتی افق شکست

خورشید دیگری جای پدر نشست

او یک امام بود هر چند بی قیام

او یک رسول بود جبریل شاهد است

 

مدینه گرمِ حضور

مدینه گرمِ حضور معطرت آقا

پر از شمیم بهشت است معبرت آقا

در آسمان دو عالم همیشه خورشیدی

مدینه شرقِ طلوع منورت آقا

مثل همیشه

مثل همیشه شهر مدینه عزاگرفت

از دود آه حضرت صادق فضا گرفت

 

هفت آسمان برای غمش گریه می کنند

از غصه اش دل پره درد خدا گرفت

مادر چه گویمت

مادر چه گویمت که عدو جز جفا نکرد

حق تو را ادا ننمود و چه ها نکرد

 

مادر به خانه تو عدو از در آمدند

دشمن ز بام آمد و شرم از خدا نکرد

پیربزرگ طایفه

پیر بزرگ طایفه بود و کریم بود

در اعتلای نهضت جدش سهیم بود

مسند نشین کرسی تدریس علم ها

شایسته ی صفات حکیم وعلیم بود

وقتی یک عمر بجز ناله و چشم تر نیست

وقتی یک عمر بجز ناله و چشم تر نیست
هیچ چیزی که از این زهر جفا بهتر نیست
چقدر خدمتِ بر مردمان شهرش کرد
جواب زحمت او ناسزا به مادر نیست

بیاد عمه سادات

در آن ساعت که با پای برهنه

پیاده پشت مرکب می دویدم

بیاد راه شام و عمه خود

ز دیده خون دلها می چکیدم

شاعر؟؟؟

گوشه ای از حرای حجرهء خویش

گوشه ای از حرای حجرهء خویش

نیمه شبها,خدا خدا می کرد

طبق رسمی که ارث مادر بود

مردم شهر را دعا می کرد

امام صادق علیه سلام

  زهر طرف به کمان تیر غم زمانه گرفت

دل مراکه بسی بود خون, نشانه گرفت

چو جدخویش علی سالها به خانه نشاند

ز دیدهام همه شب اشک دانه دانه گرفت

دکمه بازگشت به بالا