تو قمر چهره ای و نور مجسم هستی
پسر ارشد ارباب دو عالم هستی
یل رزم آور و شاگرد ابالفضلی تو
منشأ جاذبه ی عالم و آدم هستی
تو قمر چهره ای و نور مجسم هستی
پسر ارشد ارباب دو عالم هستی
یل رزم آور و شاگرد ابالفضلی تو
منشأ جاذبه ی عالم و آدم هستی
ای نفَس و نفس پیمبر علی
ای نوه ی ساقی کوثر علی
آینه ی حضرت طاها تویی
از طرفی هیبت حیدر علی
فراق پدر را پسر میشناسد
و داغ پسر را پدر میشناسد
چنان واقعه درد دارد که آنرا
فقط پاره های جگر میشناسد
دوس نداشتم وسط هلهله ها
پاتو به معرکه باز کنم ببخش
کوفیای لعنتی باعث شدن
جلو تو پامو دراز کنم ببخش
نشست گرد و غبار و عیان شد آن پیکر
چه پیکری…! ز تماشای او شکسته پدر
به وقتِ رفتنش از شاه دلربایی کرد
و آب شد دلِ سنگ از وداع آن دلبر
بلند مرتبه شاهی، عدو به او خندید
همین که اکبرش افتاد، قلب او لرزید
بلند مرتبه شاهی رکاب را گم کرد
زِ روی اسب زمین خورد و پای او چرخید
رسید با سر زانو وَ داد زد “ولدی”
میان معرکه فریادهای او پیچید
رفتی و آتش شد بپا در محفل ما
این ارباً اربا پیکرت شد قاتل ما
ای میوه ی عمرم ، ببین که بعد از عمری
مِقراض چید از شاخه ، کل حاصل ما