شعر محرم 1405 شعر مرثیه، شعر محرم

گرفته بر سر دامن سر جوانش را

گرفته بر سر دامن سر جوانش را
و داده است ز کف طاقت و توانش را

برای این‌ که پدر را پسر صدا بزند
پدر گرفت دمی خون در دهانش را

مهتاب حرم

میرود قوت قلب همه ،مهتاب حرم
میرود پشت سرش حضرت ارباب حرم

چقدر دست نوازش به سر ماه کشید
گریه میکرد حسین از دل خود آه کشید…..

برخیز علی جان پدر پیرِ تو تنهاست

برخیز علی جان پدر پیرِ تو تنهاست
برخیز که دیده به رهت دیده‌ی لیلاست

شد کوچه برای زدنت باز عزیزم
ای وای که پهلوی تو چون پهلوی زهراست

چون درختی که زدند و ثمرش میریزد

چون درختی که زدند و ثمرش میریزد
پسری نیز به پای پدرش میریزد

همه شیرینی بابا به پسر داشتن است
تلخ اینجاست که دارد شکرش میریزد

دوباره زنده شود داغ بعد پیغمبر

گل محمدی من شده گل پر پر
چگونه داغ تو را اکبرم کنم باور

پیمبری ز حرم رفته و خدا نکند
دوباره زنده شود داغ بعد پیغمبر

علی اکبرم(ع)

برا من بعد اکبر حاصلی نیست
جهان هیچه برام وقتی علی نیست
شاید عیب از نگاهم باشه زینب
همه صحرا رو می گردم ولی نیست

اذانت شهود عشاق است

به روی دست برَد آسمان غبار تو را
به روی چشم کشد کهکشان مدار تو را

نه جبرئیل نه عرش‌و نه کرسی‌و نه بهشت
نبرده‌اند مقام رکاب‌دار تو را

ولدی ولدی

مُردم و مُردم و مُردم که رسیدم اینجا
اولین بار ز غم ناله کشیدم اینجا

این چه جسمی ست که مانند نگین ریخته است؟
تن تو یا تن من روی زمین ریخته است؟

ای آخرین پناه دل بی نوا حسین

ای آخرین پناه دل بی نوا حسین
معنای رَحمتُ الله ِ بی انتها حسین

ما را امید نیست به اعمالمان ، تویی
باب نجات قوم خطاکار یا حسین

چه غمی بر جگرم افتاده

با که گویم چه غمی بر جگرم افتاده
تیشه بر ریشه ی نخل و ثمرم افتاده

با که گویم؟!چه کنم؟! دق نکنم؟!جان ندهم!
پیش چشمان تر من پسرم افتاده

جانم علی اکبر(ع)

ما کجا و خانه ی اهل خدا، ما را ببین
از لب این ساحل امّید، دریا را ببین

مُرده می آرند، زنده نه، مسیحا می برند
کار دنیا را رها کن، کار زهرا را ببین

ولدی

انتظاری که ندارم که سرپا برخیزی
از علی اکبرِ من هیچ نمانده چیزی

بدنت را زِرِه اینگونه نگهداشته است
گوشه اش باز شود روی زمین می ریزی

 حبیب اولیایی فر

دکمه بازگشت به بالا