شعر مذهبی

نور اشک

نگاهم کردی و دیگر نگاهم را عوض کردم
به نور اشک ، دنیایِ سیاهم را عوض کردم

همینکه اولین بار این گدا نام تو را برده
درونم انقلابی گشت ، شاهم را عوض کردم

کوله های خالی

بر دیده بارِ گریه کشیدن چه فایده!
طعم وصال را نچشیدن چه فایده!
پشت سر جنازه دویدن چه فایده!
خود را اسیر مرگ ندیدن چه فایده!

یا ولی الله

هم سفره ی دردیم و ز درمان خبری نیست
همسایه ی اشکیم و ز باران خبری نیست

روز سیه و شام غم و هق هق بسیار
با گریه نوشتیم ز جانان خبری نیست

عزیزم حسین(ع)

تا که من یاد تو کردم، زبان گفت حسین
چشم ابری شد و با اشک روان گفت حسین

قاب عکس حرمت دیدم و بیچاره شدم
این دلم پر زد و با هر ضربان گفت حسین

ارث برد از پدر خاک

ارث برد از پدر خاک، غم و درد و محن
چه قدر خاک نشسته ست روی قبر حسن

زیر این هرم عطش خیز، سراسر روضه ست
سایه انداختن بال کبوتر روضه ست

باب المجتبی(ع)

خالی از هر گونه درد و غم برایش ساختم
دردها را کُشتم و مرهم برایش ساختم

از کرامت هایشان عمریست هستم با خبر
خوب و بدها را اگر دَرهم برایش ساختم

سهم ما شرمندگی ست

قرنی از تخریب رد شد سهم ما شرمندگی ست
سهم ما از این سکوت و این بلا شرمندگی ست

دست روی دست بگذاریم تا کی تا کجا
قسمت ما تا به کی یا تا کجا شرمندگی ست

بقیع، خاکی عشق است

همیشه خاکی صحن غریبها بد نیست
بقیع،پنجره دارد اگرچه مشهد نیست

چه دستها که رسیده است تا بقبع از دور
که قد کشیدن زایر به قامت و قد نیست

قبر خاکی

هی چشم می چرخانی اما گنبدی نیست
گلدسته ای، صحن و سرایی مرقدی نیست
از نوحه خوان و خادم و زائر ردی نیست
یک چندم باب الرضا رفت آمدی نیست

بسم رب البقیع

بسم رب البقیع ، به نام بقیع
می نویسم من از مقام بقیع

آسمان جلوه ای زِ عرش حق و..
عرش حق وسعت تمام بقیع

باران غم

باران غم می بارد از چشم تر من
خون می چکد از چشمه های کوثر من

هر شب سر سجاده “آه” آشنایی
رد می شود از کوچه های حنجر من

خلوت افلاکیان

جلوهٔ جنت به چشم خاکیان دارد بقیع
یا صفای خلوت افلاکیان دارد بقیع

گرچه با شمع و چراغ این آستان بیگانه است
الفتی با مهر و ماه آسمان دارد بقیع

دکمه بازگشت به بالا