خواست در دایره ی عشق قدم بر دارد
جای شمشیر قرار است علم بر دارد
تا که اندوه ز رخسار حرم بر دارد
وای از آن لحظه اگر تیغ دو دم بر دارد
مجید قاسمی
لب تشنگی و صبر تو اقبال قشنگی ست
دریا که به دریا برسد حال قشنگی ست
درهر قدمی طالع و تقدیر به هم خورد
دریا نگران بود ولی عشق رقم خورد
خودم دیدم تمام هستیام رو
میان خاکها روی زمینه
خدا هرگز نیاره توی دنیا
که مادر داغ کودک رو ببینه
شور حماسی از ازل بسیار داریم
ما ملتی با غیرت و بیدار داریم
حرف ولی آویزهای گوشمان بود
تابوت مردان خدا بر دوشمان بود
لحظه رفتنت رو
یادم نرفته بابا
از بس که گریه کردم
صدام گرفته بابا
زیباترین گلواژه ی اشعار حیدر
ای محرم گنجینه ی اسرار حیدر
باران رحمت میشد از چشم تو جاری
با عطر یاست میشود دنیا بهاری
ماه و خورشید همان چهره ی تابنده ی توست
واژه ی قبله ی حاجات برازنده ی توست
دو لب خشک تو هرگز طلب آب نکرد
بانگ ” هیهات ” در آن گریه ی کوبنده ی توست
لحظه رفتنت رو
یادم نرفته بابا
از بس که گریه کردم
صدام گرفته بابا
ما دلی شوریده داریم و تنی بیمار نه!
بغض مان در سینه پنهان میشود ، انبار نه!
خانمان سوز است برپا کردن ناقوس جنگ
درغلاف است تیغ ها در قالب اشعار نه
برگ برگی که به زیر قدم پاییزی
باز از هجمه ی این باد نمی پرهیزی
شاخ و برگ بدنت تازه مرتب کردم
باورم نیست که اینگونه بهم می ریزی
این نامهها مانند سنگی سد راهند
یوسف نیا کنعانیان در فکر چاهند
اینجا همه در فکر تجهیز سپاهند
پیران اینجا هم حریص یک نگاهند
شهر آذین شده بود و خبر از راه رسید
عرش روشن شده بود و سحر از راه رسید
بهر پرواز ملک بال و پر از راه رسید
نیمه ی گمشده از یک قمر از راه رسید