حسین من
گاهی برای درک یک مطلب
باید که از مقتل عقب تر رفت
هر قدر که قصه مقدس تر
باید که در آن باادب تر رفت
روزی که کوه آتش نمرود
حمله به ایمان خلیل آورد
از آسمان هفتم رحمت
پیراهنی را جبرییل آورد
پیراهنی که از بهشت آمد
تا حرز جان انبیا باشد
پیراهنی که خوب می دانست
بابِل شروع ماجرا باشد
پیراهنی که تارو پود آن
در نقش تاریخ مصور بود
پیراهنی که بعد ابراهیم
میراث اسحاق پیمبر بود
پیراهنی که یوسف عطرش
بینایی چشمان یعقوب است
پیراهنی که در شدائد نیز
آرامش اندوه ایوب است
آن پیرهن روز احد حتی
بر جان پیغمبر سپر بوده ست
زخم تنش از زخمهایی که
خورده پیمبر بیشتر بوده ست
در همنشینی با پیمبرها
هرچند کسب آبرو کرده است
بالاتر از این افتخارش نیست
اورا خود زهرا رفو کرده است
پیراهنی که احترامش را
پیغمبران هم حفظ می کردند
روز دهم در گوشه گودال
از پیکری بی سر درآوردند
پیراهنی که عده ای بی دین
با نیت قربت درآوردند
با آنکه آسان در تن او رفت
بسیار با زحمت در آوردند
پیراهنی زخمی شمشیرو
پیراهنی زخمی سرنیزه
پیراهنی که عصر عاشورا
خورشید را دیده است بر نیزه
پیراهنی که شعله اندازد
هر روز بر جان مقرمها
پیراهنی که زینت عرش است
در اول ماه محرمها
پیراهنی که بر تن منجی
فریاد مظلومی عاشوراست
پیراهنی که در قیامت هم
بر روی دست حضرت زهراست