شعر شهادت حضرت علی اصغر (ع)

گلم را آخر از دستم گرفتند

خودم دیدم تمام هستی‌ام رو
میان خاک‌ها روی زمینه
خدا هرگز نیاره توی دنیا 
که مادر داغ کودک رو ببینه

تمام دلخوشیم از دار دنیا 
تو بودی هستی و هستم گرفتند 
تنم در خیمه‌ها لرزید و دیدم 
گلم را آخر از دستم گرفتند

میان کوفه تا بازار رفتم
در هر حجره‌ای گهواره دیدم
لباس اصغرم غرق به خونه
برات مادر لباس نو خریدم

علی رفتی و مادر شیر داره 
به غیر از عمه با جایی نگفتم 
بیا مادر دلم تنگ صداته 
برات چند وقته لالایی نگفتم

چقدر سخته که حتی قطره خونی 
بینه مادری بر بال بچه‌اش 
از اون سخت‌تر همینه پشت نیزه 
یفته مادری دنبال بچه‌اش

به زیر نیزه‌ات بودم که دیدم
یه شبنم از گلوت و گونه‌هامه
هنوزم خون رگ‌هات نو گل من 
به گرمی سرت رو شونه‌هامه

نمی‌دونم که زلفت رو ببینم 
و یا پابست سرخی چشات شم
تو خواب راحت از چشمم گرفتی 
الهی من فدای خنده‌هات شم

 مجید قاسمی

نمایش بیشتر

اشعار مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا