روی دست پدری ، عازم میدان پسری
میبرد شمس به همراه خودش یک قمری
به امیدی که رسد جرعه ی آبی به پسر
میزند رو به عجب لشکر پستی ، پدری
روی دست پدری ، عازم میدان پسری
میبرد شمس به همراه خودش یک قمری
به امیدی که رسد جرعه ی آبی به پسر
میزند رو به عجب لشکر پستی ، پدری
بخواب مادر حرم در اضطرابه
عزیزم خوشکلم حالم خرابه
زبونت رو نکش دور دهانت
اینا آب نیس، اینا اشک ربابه
یک علی روی عبا و یک علی زیر عبا
خوب شد بر روی دوش خود عبا انداختم
تیر را بیرون کشیدم خِسخِسِ تو قطع شد
ای زبانبسته تو را من از صدا انداختم
بغضمو چند روره پنهون می کنم
نکنه خیمه رو بیقرار کنم
من فقط دارم خجالت می کشم
تو بگو برا غمت چه کار کنم؟
خودم دیدم تمام هستیام رو
میان خاکها روی زمینه
خدا هرگز نیاره توی دنیا
که مادر داغ کودک رو ببینه
گمان کنم برود با جواب برگردد
به همره تو به همراه آب برگردد
گمان کنم دل لشکر به رحم مىآید
خدا کند ورق این کتاب برگردد
چه قدر بی خبر و بی هوا زدی نامرد
چه کرده بود مگر با شما ؟ زدی نامرد
همین که تیر رها شد علی به خود پیچید
صدای تیر در آمد چرا زدی نامرد ؟
درمان تشنه کامان، هر چند جرعه آب است
لب تشنه ایم و بی تو، دریا به ما سراب است
آه ای عطش کشیده، زخم زبان شنیده
از آتش لب تو ، دل های ما کباب است
اشک حرم در اومد از ناله و آهت
گریه نکن فدای این صورت ماهت
طاقت بیار و جا نزن خدابزرگه
اینقده دست و پا نزن خدا بزرگه
لبِ تو خندهی تو تیر سهشعبه نه مرا
این سه بر سوختن چند نفر هم بس بود
تا بمیریم رُباب و من و زینب باهم
بخدا حرمله یک داغ جگر هم بس بود
مادرت بدجوری پژمرده علی
می دونم چی تو رو آزرده علی
حالا سیراب شدی روی دست من
جای شیر تیر به گلوت خورده علی
ای که شش ماهه ای و پیر طریقت آقا
باب خیری به خدا باب کرامت آقا
بی سبب نیست تو را باب حوائج گفتند
آنقدر کرده روا نام تو حاجت آقا