شعر شهادت حضرت عباس (ع)

ابوفاضل(ع)

گریه می کرد علی اصغر و بی تاب شدی
دست در مشک زدی، راهی دریا شده ای

پسر حیدر کراری و این قدرت توست
بی جهت نیست که تو حضرت سقا شده ای

“مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب”*
آب را غرق خودت کرده و موسی شده ای

دشمن از هیبت تو ترس برش داشته است
این دلیلی ست که تو مرکز بلوا شده ای

هر طرف تیر به سمت تو روان می شود و
فکر اهل حرمی، غرق تماشا شده ای

دیده ای سنگ به دریا برسد موج شود؟
ماه در علقمه هستی که زهم وا شده ای

گفتی ای دست مرا شرم زده وامگذار
تیر بر دست تو خورده ست ببین تا شده ای

نیزه بر فرق تو شق القمر دیگری است
آه ای سر! که شبیه سر بابا شده ای

یا اخا گفتی و آتش به برادر زده ای
چشم بستی و ندیدی که چه زیبا شده ای

دو سه دفعه گل زهرا وسط راه نشست
باورش نیست که قسمت شدی اما شده ای

بدنت مثل نمازی که جماعت بشود
متحد بود و صد افسوس فرادا شده ای

سرو من بودی و آن قد رشیدت چه شده
در شگفتم که چگونه به عبا جا شده ای

سعیت این بود دمی نوکر زهرا بشوی
نور چشمان پر از گریه ی زهرا شده ای

صحبت معجر و غیر است، چه شد پا نشدی؟
من نمی فهممت انگار معما شده ای

غیرت الله تویی با سر بر نیزه ی خود
سایه ی روی سر زینب کبرا شده ای

*تضمینی از شعر فاضل نظری

معصومه ترک‌نژاد

نمایش بیشتر

اشعار مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا