شعر مدح و مناجات حضرت عباس (ع)

یا قمرالعشیره(ع)

شب از نیمه گذشت و عاشق دیوانه بیدار است
بیا امشب بغل وا کن ، بغل ؛ قلبم گرفتار است

به زلفی عاقبت دادم تمام عقل و هوشم را
اگر مجنون شدم  از اختیارم نیست اجبار است

گرفتم جنس خود را بر سر دستم به صد امید
بخر این اشک را اوضاع دخل و خرج ما زار است

زمین خوردم ، پناه آورده ام سوی ابوفاضل
همیشه دستگیر من دو دستان علمدار است

کسی در حسرت دیدار تو هرگز نمیماند
اگر دنیا نشد پس صبح محشر وقت دیدار است

فقط دلتنگی من را رقیه خوب میفهمد
که آه دخترت فهماند راه وصل ، اصرار است

عجب عکسی چه تمثالی  عجب چشمان و ابرویی
به پای آن لب زخمی فقط مردن سزاوار است

عزیزم حیف چشمانت که آخر نیزه آن را بست
تو چشمت بسته شد حالا عقیله بین انظار است

همان که سایه اش را هم ندیده مرد همسایه
اذان صبح تا مغرب میان کوچه بازار است

علی اکبر جمشیدی

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا