گدایش شدیم از امید عطایش
چگونه برآریم شکر خدایش
نشستیم با انبیا فیض بردیم
سر سفره روضه های عزایش
گدایش شدیم از امید عطایش
چگونه برآریم شکر خدایش
نشستیم با انبیا فیض بردیم
سر سفره روضه های عزایش
جان میدهند عشاق و میبینند جانان را
این طایفه از درد میگیرند درمان را
اهل طریقت خاک پای یار میگردند
شبها اگر سر میگذارند این بیابان را
بی هیچ سر و صدا به خود می پیچد
انگار که کربلا به خود می پیچد
از تشنگی اش نه، ز غم مشک عموست
چون مار گزیده ها به خود می پیچد
حبیب اولیایی فر
خواهرت از سفر اومد عزیزم
شب هجرون به سر اومد عزیزم
اینجا بود صدای پهلوت در اومد
اگه گریهمون در اومد عزیزم
عقل مات است از مقاماتش
صبر یعنی نزول آیاتش
جان بقربان احتراماتش
عرش تا فرش از عنایاتش..
من زنده ام آن وقت تو زار و حزین باشی
تو فاطمه داری , چرا خانه نشین باشی
پهلو شکسته هم به دردت میخورم یعنی…
هرگز نیازی نیست فکرِ آن و این باشی!
یک جور زدند که از دو زانو افتاد
یا فاطمه ای گفت و به پهلو افتاد
از شدت ضربه سر فقط باز نشد
چه فاصله ای بین دو ابرو افتاد
چه حال خوشیچه مبارک سحری هست
پیـداست زسـاقــی ز دل ما نظری هست
تــا دورتریننقــطه دلــم اوج گرفته است
یعنی کهمقــرب شده و بـال و پری هست
این چـند وقتی که تـنم از کار مـانده
بر شانه ات ای فضه خیلی بار مانده
شرمنده ام دیگر دعا کن که بمیرم
آقـای من بعد از پیـمبر خوار مانده
بویس روی صفحه قلم … آه کربلا
آتش گرفت باز دلم … آه کربلا
دوری , شکستگی , دل پرخسته از همه
خیره به قاب عکس حرم … آه کربلا9
در زاویهٔ گردش پیمانه نشستم
تا دستِ گدای سحرم را بپذیرد
منظورِ منِ بی سر و سامان خود ساقیست
پس اوست که باید نظرم را بپذیرد
بابا بیا کبوتر بی بال و پر شدم
بی آب و دانه مانده ام و مختصر شدم
تغییر طرح صورت من بی دلیل نیست
از بس شبــیه فاطمه بودم نظر شــدم