برگرد ای مسافر تنهای جاده هh
زیرا به دست توست تمام اراده ها
برگرد از سفر که ببینی به چشم خویش
تلخی روزگار همه خانواده ها
برگرد ای مسافر تنهای جاده هh
زیرا به دست توست تمام اراده ها
برگرد از سفر که ببینی به چشم خویش
تلخی روزگار همه خانواده ها
با شوق زیارت تو راهی شده ام
در حوض عطوفت تو ماهی شده ام
ناواردم اما روی این گنبد زرد
شادم که منم کفتر چاهی شده ام
از جمعه های بی تو چه دلگیر می شوم
جان خودم ز جان خودم سیر می شوم
با هر نفس که میکشم اقرار می کنم
از این نبودنت به خدا پیر می شوم
در علقمه صدا به صدا هم نمی رسد
آخر چرا امید و پناهم نمی رسد
بیرون خیمه منتظرش مانده ام ولی
باور نمیکنم به نگاهم نمی رسد
چگونه جسم تو را تا به خیمه ها ببرم
تو تکه تکـه ای باید جــدا جدا ببرم
نشسته ام به کنار تن تو می گریم
به فکر رفته ام آخر چه سان تو را ببرم