قسمت نشد آخر بنوشی جرعه آبی
لب تشنه و بی حال ، زیر آفتابی
خونِ زیادی رفته از جسمت عزیزم
پس پلکِ سنگین را تحمل کن نخوابی
قسمت نشد آخر بنوشی جرعه آبی
لب تشنه و بی حال ، زیر آفتابی
خونِ زیادی رفته از جسمت عزیزم
پس پلکِ سنگین را تحمل کن نخوابی
از بس که دارد آبرو پیش خدا دستش
محشر شفاعت میکند از انبیا دستش
عالَم زده دستان خود بر دامن آنکه
شد جایگاه بوسهی دست خدا دستش
از عطش تب داشت اما تاب نالیدن نداشت
بی رمق بود ابر چشمش، نای باریدن نداشت
بچه که بی شیر شد از حال کم کم میرود
شیرخوار تشنه حتی حال خوابیدن نداشت
کرده بلا مهیا دنیا برای داماد
دنیا و اهل دنیا یکجا فدای داماد
گل از کجا بچیند تازه عروس این دشت
دشتی که خارِ نیزه دارد برای داماد
دخترت سر میکند با ناخوش احوالی پدر
با تب و سردرد و با دردِ کهنسالی پدر
چکمهها مثل تن تو از تنم رد میشدند
بودم انگاری به زیر پایشان قالی پدر
تعویض کن دلم را همراه پرچم خود
مَحرَم نما مرا با ماه مُحَرَم خود
مزد محرمم را یک کربلا نوشتند
سود زیاد بردم پیش تو با کم خود
اگر چه غرق خطا هستم و اگر چه بدم
بجز تو سنگ کسی را به سینه ام نزدم
سرم به سنگ نخورده است، سر به راهم کن
سر مرا بطلب تا نخورده بر لحدم
از اول هر کجا که حرفی از مادرترین بوده
همیشه بعد اسم فاطمه ، ام البنین بوده
کنیزی کرد زینب را مقامش رفت بالاتر
اگر امالبنین ، امالبنین شد اینچنین بوده
چشمان تو زیباست حتی روی نیزه
می ایستم پای تو رودرروی نیزه
بالانشینی جایگاه قاریان است
ای قاری زینب نه دیگر روی نیزه
چارده قرن بدون تو به ما سخت گذشت
از زمانی که تو رفتی به گدا سخت گذشت
ما در آغوش تو بودیم زمانی اما
از زمانی که شدیم از تو جدا سخت گذشت
گرچه کم هستند خیلی، یار اما مانده است
هر کسی که انتخابش کرده زهرا مانده است
بین طومارش زهیر و عابس و جون و حبیب..
حر که نامش هست اینجا، پس کجا جا مانده است؟
گویند وداع خواهرت طول کشید
چون بوسه به جای مادرت طول کشید
از جای کشیدن قدم هات به خاک
پیداست بریدن سرت طول کشید