شدت هرم قلب مادر را

 شدت هرم قلب مادر را

سینه ی آفتاب میفهمد

خواب نوزاد بین گهواره

لذتش را رباب میفهمد

دوباره ولوله در لشگر عدو انداخت

دوباره ولوله در لشگر عدو انداخت

کسی که فکر زدن بین گفتگو انداخت

همان که دست پدر شیر خواره را می دید

چرا نگاه به باریکیِ گلو انداخت؟

یک باغ پر از غنچه که پرپر کردند

یک باغ پر از غنچه که پرپر کردند

نامردی  خود دو صد برابر کردند

در پیش دو چشمان پر از آب رباب

دعوا سر گهواره ی اصغر کردند

شاعر: محمد حسن بیات لو

تاکه چشمم به دوچشم تر تو می افتد

تاکه چشمم به دوچشم تر تو می افتد

 آتشی بر  جگر  مادر  تو  می افتد 

نیزه دار سر تو گر که کمی تند رود

باز هم از سر نیزه  سر تو می افتد

شاعر:محمد حسن بیات لو

مثل ستاره بود و شبیه شهاب رفت

 مثل ستاره بود و شبیه شهاب رفت

پلکی به روی هم زد وآهسته خواب رفت

در آرزوی مشک لب خویش می مکید

با آرزوی  خوردن یک  جرعه آب رفت

با اسب به روی بدنش افتادند

با اسب به روی بدنش افتادند
با کینه ی بابا حسنش افتادند

آنقدر عسل گفت که در آخر کار
با نیزه به جانِ دهنش افتادند

شاعر:فرزاد نظافتی

گُلی که رفته ای اما گلاب برگشتی

گُلی که رفته ای اما گلاب برگشتی
چو آب رفته ای و چون شراب برگشتی


پُر از سؤال به میدان قدم گذاشتی و
ز سُم ِ اسب گرفتی جواب, برگشتی

سنگ آنقدر به او خورد که از رو افتاد

باد وقتی که برآن حلقه گیسو افتاد
سنگ باران شد ومیدان به هیاهو افتاد

سنگ احساس ندارد که یتیمی سخت است
سنگ آنقدر به او خورد که از رو افتاد

سوختیم از هِق هِق ات از گریه هایت سوختیم

سوختیم از هِق هِق ات از گریه هایت سوختیم
دور از دیدار امّا در هوایت سوختیم
باز با چشمانِ خود گشتیم دنبالِ شما
باز گُم کردیم عطرِ ردِّ پایت سوختیم

برای بار غمت شانه ای خم آوردم

برای بار غمت شانه ای خم آوردم
بگیر دست مرا , جان تو کم آوردم
مرا به جمع گدایان خویش مهمان کن
بگو به مادرتان جنس در هم آوردم

همان دمی که عمو بر تنت ردایت کرد

همان دمی که عمو بر تنت ردایت کرد
همینکه بال گشودی پسر صدایت کرد
گره به بند نقابت زد و میان حرم
پس از دو بوسه به پیشانیت دعایت کرد

بی تو در بین حرم بانگ عزا افتاده

بی تو در بین حرم بانگ عزا افتاده
وای قاسم, عوض ِ وا عطشا افتاده
چاره ای کن که نمانند به رویِ دستم
عمه ات از نفس و نجمه ز پا افتاده

دکمه بازگشت به بالا