برای درد اگر که دوا گذاشته اند
دوای درد مرا در بلا گذاشته اند
کرامت علوی ها تمام ناشدنی ست
هنوز هم سر سفره غذا گذاشته اند
برای درد اگر که دوا گذاشته اند
دوای درد مرا در بلا گذاشته اند
کرامت علوی ها تمام ناشدنی ست
هنوز هم سر سفره غذا گذاشته اند
کجایی که ببینی غم گرفتم
عزاداری برا تو کم گرفتم
کجایی که ببینی دم گرفتم
هنوزم معجرو محکم گرفتم
همچون گل لاله که گشته پرپر افتاد
زهر جفا باعث شد از بال و پر افتاد
دستش به دیوار است تا اینکه نیفتد
دستش به دیوار است اما…آخر افتاد
بین مقتل جمعه ای دلگیر می دیدم تو را
در میان نیزه و شمشیر می دیدم تو را
خواب می دیدم که گشته یک کبوتر,سر جدا
در میان خواب و در تعبیر می دیدم تو را
دست و پا می زدی اما پر تو دستش بود
وای من حنجر تو,حنجر تو دستش بود
مصحف پاک خدایی که در این گودالت
هر کسی برگه ای از دفتر تو دستش بود
ما در بهشت هستیم قطعا با رقیّه
تنها دلیل مستی دل ها رقیّه
شاهان همه در حیرت اند اینکه چگونه
دارد غلامان این همه یکجا رقیّه
آن شب ز ترس و دلهره سرشار بودیم
ما فکر لحظه لحظه ی پیکار بودیم
بهر رضا,یت چشم خود بستیم امّا
بعد از نماز صبح هم بیدار بودیم
بر روی زخمم جز نمک مرهم ندیدم
خیری از این دنیا و از عمرم ندیدم
با اینکه از این دشمنان بد دهانت
حرف بد و بی احترامی کم ندیدم…
بر چشم های کوچکم سویی نمانده
بعد تو بابا جون,هیاهویی نمانده
تا شام,من پشت سر تو می دویدم
دیگر توانی نیست,زانویی نمانده
از فرورفتگی خار بدم می آید
از مکافات,از اشرار بدم می آید
دختری را به خرابات مکانش ندهید
من از این نحوه ی رفتار بدم می آید
هرگز ز یاد من نرود آن جفای شمر
بر روی پیکرت همه بودند,سوای شمر
آن خنجری که بود به روی گلوی تو…
انقدر که کند بود درآمد صدای شمر
عاشقت دور از حرم احساس غربت می کند
باز با عکس حرم یک گوشه خلوت می کند
باز با حال بکاء زانوی غم گیرم بغل
با خودم گویم که آیا او اجابت می کند؟