آسمان سیرتى و صورت ماهى دارى
چون شب بخت من ابروى سیاهى دارى
تویى و گریه بى وقفه و این خون گلو
نوه کوچک زهرا چه سپاهى دارى
آسمان سیرتى و صورت ماهى دارى
چون شب بخت من ابروى سیاهى دارى
تویى و گریه بى وقفه و این خون گلو
نوه کوچک زهرا چه سپاهى دارى
درود حق به عروس ابوتراب، رباب
دل شکسته صدا مى زند رباب رباب
به التماس حرم لب به آب زد آخر
وگرنه از سر رغبت نخورد آب رباب
خون کرد اگر غمت جگرم را غمت مباد
دیدى اگر دو چشم ترم را غمت مباد
اى شمع! شعله هاى جگر سوز عشق تو
از من اگر گرفت پرم را غمت مباد
قصه سوختن بال و پر افسانه نبود
این سکوت تو جواب من پروانه نبود
خانه بخت مرا دیدى و حرفى نزدى
حق من اى پدر این خانه ویرانه نبود
به صیاد احتیاجى نیست، من دل کنده از نهرم
یکى از ساکنان گوشه ویرانه شهرم
میان این محله با کسى بازى نخواهم کرد
نیاید تا که بابایم به اینجا، با همه قهرم
بنا کردند اگر زیر قدم هاى تو هستى را
به لطف خاک پایت آبرو دادند پستى را
به جام دیگرى اى عشق من لب هم نخواهم زد
در این میخانه فهمیدم فقط معناى مستى را
هنوز اگر چه نفهمیدم از غمت چیزى
ندیده ام به قشنگى پرچمت چیزى
ز مرگ بیم ندارم ولى دگر اى دوست
نمانده است به ماه محرمت چیزى
ز ناله تو در آمد فغان بى خبران
چه کرد گریه تو با قلوب رهگذران
به پرسش تو جوابى نداده است کسى
بگو مگر که چه پرسیده اى ز همسفران
اى جنگجوى جُربزه دار بدون باخت
چون تو کسى به هیمنه کافران نتاخت
ویران که شد به دست تو خیبر، از آن به بعد
قوم یهود قلعه مستحکمى نساخت
از خجالت نذار مو سفید بشم
من نیومدم که نا امید بشم
این دو تا قربونی ها مو بپذیر
تا جلو فاطمه رو سپید بشم
لکنت افتاده میان سخنم می بینی؟
اصلا انگار که یک پیر زنم میبینی؟
زخم های تن من میخ دری کم دارد
مثل زهرا شده وضع بدنم می بینی؟
حالا که وقت کربلای من گرفته
این کوچه ها را گریه های من گرفته
میخواستم تا که فدایی تو باشم
خوشحالم از اینکه دعای من گرفته