اول از نور رخت آینه را حیران کن
هر چه خواهی پس از آن چهره ز ما پنهان کن
نتوانستم اگر بوسه به دستت بزنم
بلدم پات بیُفتم به من اطمینان کن
اول از نور رخت آینه را حیران کن
هر چه خواهی پس از آن چهره ز ما پنهان کن
نتوانستم اگر بوسه به دستت بزنم
بلدم پات بیُفتم به من اطمینان کن
من از این دنیای نیرنگ و فریب
آمدم سوی غریب بن غریب
نوکر سرخورده ات برگشته است
باز کن آغوش خود را ای حبیب
شبی که ختم خواهد شد دمِ صبحش به دیداری
هزاران ساعتش وَللّهِ می ارزد به بیداری
سحر از تاب گیسویَت به گوش باد گفتم..،گفت:
عجب یاری عجب یاری عجب یاری عجب یاری
یوسف ارض و سمائی و خریدار منم
در پی ات دست تهی بر سر بازار منم
چارهء خلقی و از طایفه ای نیک سرشت
عبد آلوده به عصیان و گنهکار منم
صورت توحید دارد سجده های فاطمه
سجده باید کرد پس تنها به پای فاطمه
خلقت زهرا ولایت داشت دنبال خودش
مصطفی ختم رسل شد در حرای فاطمه
طبیب جان پیغمبر که بود ام ابیهایش
هنوز عقل بشر مات است در حل معمایش
خدا را خواستیم اول به حق فاطمه یعنی
حدیث قدسی لولاک اینجا خورده معنایش
می رسد از سوی تو لطف زیاد فاطمه
رزق و روزی مرا دست تو داده فاطمه
سود دنیا را نمی خواهم، دعایم کن فقط
ریخته در سفره من استفاده فاطمه
بی تو ما مثل یتیمی از نظر افتاده ایم
مثل مرغی در قفس بی بال و پر افتاده ایم
زندگی سخت است بی تو،مهربان تر از پدر
سخت تر این است،از چشم پدر افتاده ایم
الحَقّوَالاِنصافدرحَقّشجفاکردیم
باعِلمِ بر تنهاییاشاو را رها کردیم
گاهی،نمیدانمچهشدکهیادشافتادیم
گاهیبرایمصلحتاوراصدا کردیم
سوختم از هجر، آهم را بخر
حسرت عمر تباهم را بخر
گرچه در عصیان مرا هم دیده ای
لااقل شرم نگاهم را بخر
اگرچه کاهم از آتش إبا نخواهم کرد
نماز سوختنم را قضا نخواهم کرد
بدون مهر تو خورشید را نمی خواهم
بدون نام تو حتی دعا نخواهم کرد
ای صاحب عصر و زمان، با نوکرت سردی چرا
صحرانشین! از این سفر پس برنمی گردی چرا
هر وقت حاجت داشتم زود آمدم بر درگهت
عادت چرا، غفلت چرا، این درد بی دردی چرا